نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

منصورعلیزاده:
"نورجان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام"
کس نکرده گم چنین چیزی که من گم کرده ام
ای سحر گم کرده کمتر ناله کن زیرا که من
نادیا و نازنین و نسترن گم کرده ام
محمد بقالان:
بس موبایلم هنگ کرد و صورتش شد رنگ گچ
من تمام متن های خویشتن گم کرده ام
در هیاهویی که می آید ز اطرافِ جهان
نصف بیت المال را توی عدَن گم کرده ام
ایرج خواجوی:
در مزارستان این آبادی بی کدخدا
مرده را مانم؛ که ازوحشت کفن گم کرده ام
حکیمه کمایی:
نازنینا آمدم تا یار غارت؛ من شوم
صد اسف آن کوه را با تارتن گم کرده ام
محسن ابراهیمی:
فقر و بدبختی، فلاکت، چشم ها را بسته اند
راه آبادی ز یلدای وطن گم کرده ام
ایرج خواجوی:
سال ها در جستجوی آرزوها گشته ام
بلبلی بشکسته بالم که چمن گم کرده ام
محمد بقالان:
من توی حرف و عمل گم می شوم هر ۴ سال
آخرین بار هم، زمانِ شیخ حسن گم کرده ام
امین جهانبخشی:
با سکوت آدمک ها در شب ظلم و ستم
چشم وگوشم را به همراه دهن گم کرده ام
عزت کیانی:
بعد از این شاید که در کارون پیدایش کنم
آن خروشی را که در این انجمن گم کرده ام
گر چه جستم در پی رد پدر؛ سهراب را
ناگهان در دست های پیلتن گم کرده ام
محسن ابراهیمی:
یاد ایام جوانی و تجرد زنده باد
حلقه ی خوشبختی ام را روز زن گم کرده ام
منصور علیزاده:
از زمانی من بله قربان به زن گفتم که خود
جرات " نه" گفتنم را من به زن گم کرده ام
جمشید مولایی:
گرچه هر کس غایبی دارد ولی افسوس من
آن کلیدی را که قولش داد حسن گم کرده ام
درمیان شهر با زرافه ها همسو شدم
توی جنگل های گیلان کرگدن گم گرده ام
حکیمه کمایی:
شاعری دل خسته بودم در کنارت ای رفیق
آن قدر زخمم زدی؛ من انجمن گم کرده ام
ایرج خواجوی:
یک هزاری مژدگانی می دهم؛ یابنده را
گر که پیدایش کند؛ من صد تومن گم کرده ام
شاعری دیدم میان انجمن نالید و گفت :
یک غزل با قافیه های خفن گم کرده ام
منصور علیزاده:
شعرهای انتقادی خودم را بارها
من به محض دیدن خودروی ون گم کرده ام
عزت کیانی:
داده در اوج ترحم اندکی یارانه ای
بنده از موج تورم پیرهن گم کرده ام
از گلاب قمصر کاشان نبردم قطره ای
هرچه اما داشتم مشک ختن گم کرده ام
محسن ابراهیمی:
گاز و نفتی رایگانا؛ وعده هایی آبکین
من حقوق نسل خود را در لجن گم کرده ام
منصور علیزاده:
در جواب دشمنان و دوستانم؛ پسته ای
لال هستم؛ پاسخ دندان شکن گم کرده ام
علی فرهادی:
من به یاد دیشب و امروز و فردای سیاه
شاعری را در میان یک کفن گم کرده ام
رود کارون با خروش ورود کرخه با شتاب
دجله و اروند را در انجمن گم کرده ام
رفته بودم نادری تا همسری پیدا کنم
دیدم اما ناز بانو توی ون گم کرده ام
مهران ظهرابزاده:
کنیه اش صفار بود و از تبار عاشقان
چون گلی زیبا من او را در چمن گم کرده ام
امین جهانبخشی:
دل هوای دشت و صحرا می کند ای عشق من
من تو را در عطر هر کلخنگ و بن گم کرده ام
جمشید مولایی:
مثل شاگردی که گیج از خواب بیدارش کنی
با همه تجربیاتم فوت و فن گم کرده ام
کیهان محمدی:
مثل مجنون کام من شد تلخ؛ پیدایش کنید
لیلی خوش چهره ی شیرین دهن گم کرد ام
هیچ کس چون من درون شهر خود غربت ندید
چون میان هموطن هایم؛ وطن گم کرده ام
م. بقالان:
با طناب شبخ رفتم داخل چاه بلا
در تهِ چاه بلا بند رسن گم کرده ام
یادِ من آمد که بعد از جشن؛ باید قر دهم
موقع رقصِ کمر؛ من ساززن گم کرده ام
عزت کیانی:
قبل از این در نیمه ی شب خواب من را می ربود
وقت خوابم را من امشب غفلتن گم کرده ام
منصور علیزاده
چینی احساس من صد تا ترک برداشته ست
از همان روزی که چینی بندزن گم کرده ام
علی فرهادی:
برف می بارد عزیزان هم به دهدز هم به لار
اندکا را در میان آن دمن گم کرده ام
کاش می شد یک سفر شیکاگو یا لس آنجلس
آرزوهای لری در منهتن گم کرده ام
کیهان محمدی:
کورو شا! حق مرا خوردند؛ منشورت کجاست ؟
سال ها سال است راه زیستن گم کرده ام
ایرج خواجوی:
رفته بودم گور خود را گم کنم؛ اما نشد
چون کلنگ و بیل را با گورکن گم کرده ام
مثل بابا طاهرم؛عریانی ام را عار نیست
جامه و پیجامه را با پیرهن گم کرده ام
هر کسی گم کرده اش را می کند پیدا؛ ولی
من کجا پیدا کنم آن " من" که من گم کرده ام؟
منصور علیزاده:
کاش در کنعان بپیچد جان یوسف سان خویش
نه درون پیرهن در مصر تن گم کرده ام
سید حمداله شریف خوی:
بس که حرف مفت شنیدم روز و شب از این و آن
هنگ کردم راه گوش را با دهن گم کرده ام
مهران ظهرابزاده:
یاد دارم روز سخت و روزگار جنگ را
دوست خوبم را به جنگ تن به تن گم کرده ام
مادرم کارون و یارمهربانم کرخه بود
مام خود را من به شهر اسپهن گم کرده ام
منصور علیزاده:
تو مرا ای زن میان پیرمردان؛ من تو را
در مقابل بین مشتی پیر زن گم کرده ام
زود ایزی لایفم ای دوستان باید کنید
گند دارم می زنم بالا؛ لگن گم کرده ام
علی فرهادی:
عهد بستم که روم با دوستان بهر شکار
کی توانم رفت یاران تا رسن گم کرده ام؟
عزت کیانی:
چون ردیف تان مرکب؛ قافیه کمیاب بود
جمله را در فاعلاتن فاعلن گم کرده ام
بچه نفتون:
بس که کردم گریه دیگر سینه ام زخمی شده ست
بی گمان زنجیر زن یا سینه زن گم کرده ام
سینه ها در بیستون شیرین نشد فرهاد من
عشق در دل مرده یا من کوه کن گم کرده ام
ارسال نظر به عنوان مهمان