نظرات
- اولین نظر را شما بدهید
من ماندم و این جماعت چُرت
خمارهای هوش و حافظه
وَ تو
که با سزارین بیرون آمده ای
شهریاری جهان، از آنِ تو نیست
من ماندم و این تکثر ایرانی
چه کنم ؟
چه کنم با این دخترِ چشم، که خیلی ترسوست!
و مردِ دهان، که خیلی قرص است!
چه کنم با انگشتری که خاتم اَش ، فیروزه ای ست
بلاگردان بواسحاق تو!
چه کنم با خودم و تو که در من اَید
که سیاوش ایم، در خون و تعزیه
کِیخسرویی میان مه غلیظ
چه کنم با جمشید بی تخت و جام
سردرگُم سده های مادری
{مکث، مکثی عمیق، عبور از تنفسی عمیق}
شبدیزم با تبارگشتاسب
سم کوبان ِ یخ های سیبری
و ذوالجناحی به مقصد ایرانویج
بابک اَم، زندیق
قرمطی ِ خلیفه ی بغداد
و کوروش، متهم به نقض حقوق بشر ...
من ماندم و این من های درون خودم
ناگهان شلیک می شود
اول به من ِ آسمانی اَم
و بعد به کت و شلوار روی رخت آویز
و حالا به دلم
که برای آسمانِ اصفهان تنگ است
و دوباره شلیک می شود به دو بال شکسته ی" باز"
به اسب خیال ، که سفید است
خیال ایرانی همیشه سفید است
حالا لطف اَت مستدام در سرزمین مادری
تا دوباره بال بگشاید این پرنده ی باز
روی دو کتفِ شکسته ی تاریخ
------------
۸۷/۴/۵ اهواز- صادق کریمی
ارسال نظر به عنوان مهمان