نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

دلم ابری نفس آتش
نگاهم نیز بارانی ست
زمین آبستن مرگ و
هوا یکریز بارانی ست
دعا تکرار نفرینی ست در بیداری ی شب ها
که دنیا در نگاه دیده ی شبخیز بارانی ست
دلم چون دیگ سیر و سرکه از اندوه می جوشد
خیالم مثل آبان ملال انگیز بارانی ست
به روی گیسوان شب ستاره نقره می پاشد
و چشم شب
ز مرگ مرغ شب آویز بارانی ست
نه حتی ( چارباغ) خاطراتم برگریزان ست
که چشمم ( چلستون) خیره بر پاییز بارانی ست
چه فصل نا به هنگامی به باغ عشق آتش زد؟
که از مرگ( هزاران)
خاطر هر چیز بارانی ست
من از تهران و از مشهد
من از یاسوج می گویم
که صبح اصفهان
اهواز
قم
تبریز
بارانی ست
اگر چه در شب تاریخ میهن خاطر ( خسرو)
برای ناگهانی مردن ( شبدیز) بارانی ست
پریشان زلفی ی ( شیرین) شهر آشوب می گوید:
- وطن از مرگ و میر این همه ( پرویز) بارانی ست
هرمز فرهادی بابادی
ارسال نظر به عنوان مهمان