نظرات
- اولین نظر را شما بدهید


"آن روزگاران خوش"
رنج را کشیدیم با باورانه های صبح
در سال های شگفت عاطفه
و راز دلدادگی در میان لوله های نفت
و آهن سرد.
و سرودیم جوانی و شکوه
برای خاکی که
همواره تشنگی را
به نااهلان نشان می داد.
این هم از تابش آینه ای
از جنس آفتاب بود
دررکاب جانان.
از میان کوه های لالی
تا بلندی های نفتون
بازوان استوار
دلداده پولاد سنگدل بود
که با "منگشتی امیریان" هم پیاله می شدیم.
برای سکوهای منتظر.
و دلواپس بچه های پاپتی مالکریم.
کتاب حماسه را ورق می زنیم
تا رفقای تهمتن درمیان غبار پیداشوند.
و عشق را میان نگاه های تشنه
عاشقانه تقسیم کنیم.
مسجدسلیمان! دیار اولین ها
مرا می شناسی؟
فرزند بی قرارت، بهمن مطلق.
که برایت افتخار می آفرید.
آن روزگاران خوش
که بچه های چشمه علی و
ریل وی و نمره یک
به خاطرت هورا می کشیدند.
و من که همواره غمت را می خوردم.
سرنوشت این گونه است
که ماه نقاب می زند
و ستارگان درپشت ابرها
پنهان می شوند، برای آمدن آفتاب.
که روزی خواهد تابید .
من پیشانی اندیشه را
همیشه در دبیرستان سینا بوسیده ام
برای آیندگان
و زیبایی های ایران.
محمد نوروزی بابادی
ارسال نظر به عنوان مهمان