نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

سراغم را نمی گیری به دیدارم نمی آیی/همیشه وقت می خواهی روانم را بفرسایی
مرام آشنایی را عیار تازه می بخشی/همیشه عهد می بندی ولی هرگز نمی پایی
ستون ارتفاع شانه هم خم می شود حتی
اگر در معرض چشمم شما شانه بیارایی
تو حتی می توانی از گذرگاه تماشایت/به دنیای خیال من مسیری تازه بگشایی
و حتی می توانی که دوتا خط موازی را/به هم نزدیکتر سازی اراده گر بفرمایی
دلم با لاله های سرخ میهن نسبتی دارد
تو می خواهی که داغی را به داغ آن بیفزایی؟
هوای گرم خواهش هم بهاری می شود وقتی/پناه سایه ی دیوار قلب من بیاسایی
دل نفرینی ام وقتی سرود مرگ می خوانی/ چه بیهوده به امید نفس های مسیحایی
همیشه در هوای خلوت خاص زلیخایی
چگونه یوسفی هستی که از تهمت مبرایی؟
ارسال نظر به عنوان مهمان