شعری از: حمیدرضا اکبری شروه

از اول بهاری نبودیم

از اول بهاری نبودیم

باد

بهار آورد

ما هنوز

پی باد ها

فروردین را دنبال می کنیم

دست

به سبزه ها نداریم

دهان نیز

نداشتم

رگ به تیغ

زبانم را نیز بریده

به جانب هیچ !

از اول بهاری نبودیم

جهان

برای مان خواب پاییز داشت

من از تمام طراوت تنت هم

تابستان را

عرق ریختم

و رشت شرجی

در خودش  خلاصه شد

از پیربازار ش

کمی شعر برداشتم من!

ودر جیب  لله کا*

تمام پول هایم را گشتم

تا بهار

به نبض جهان

سبز بزند

با حضور پیامبرانی که منم !

ای اهل رشت !

بی هیچ دیدنی

عشق را چال کردم  من!

با ندیدن خودم و خودش!

برگردم

نیستم خودم

هذیانی ام سرگردان !

*حمید رضا اکبری شروه

۱۴۰۴/۱/۷

*لله کا: روستایی از شهر خمام رشت

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید