نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

این چنین خفته ی بی جوش و خروشم مپسند
حلقه ی بردگی آویزه ی گوشم مپسند
وقت خشم است و خروشیدن و دریا گشتن
تیره دل! این همه بی خشم و خروشم مپسند
زیرِ آوارِ شبم، خسته، به خون آلوده
بار ظلمت را این گونه به دوشم مپسند
سینه ام خون شد از این دشته ی پی در پی درد
اینکه خون دل از این دشته بنوشم مپسند
نا رفیق این همه بر شانه ی من تَرکه مزن
بیش از این در صفِ گاوان و وحوشم مپسند
خامشی در شب این بیشه گناهی ست سترگ
فرصتی تا بکشم نعر! خموشم مپسند!
"سلیمان هرمزی" ۱۳۵۱
از کتاب "لحظه ها"
ارسال نظر به عنوان مهمان