امروز:
پنجشنبه - 9 بهمن - 1404
ساعت :

 استاد سلیمان هرمزی

این چنین خفته ی بی جوش و خروشم مپسند

حلقه ی بردگی آویزه ی گوشم مپسند

وقت خشم است و خروشیدن و دریا گشتن

تیره دل! این همه بی خشم و خروشم مپسند

زیرِ آوارِ شبم، خسته، به خون آلوده

بار ظلمت را این گونه به دوشم مپسند

سینه ام خون شد از این دشته ی پی در پی درد

اینکه خون دل از این دشته بنوشم مپسند

نا رفیق این همه بر شانه ی من تَرکه مزن

بیش از این در صفِ گاوان و وحوشم مپسند

خامشی در شب این بیشه گناهی ست سترگ

فرصتی تا بکشم نعر! خموشم مپسند!

"سلیمان هرمزی" ۱۳۵۱

از کتاب "لحظه ها"

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید