نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

پریشان می شوند این برگ های بی نشان در باد
چه بی رنگ است گاهی بغض های آسمان در باد
چه معصوم است هق هق های بی پایان مردی که
به روی شانه اش گل می کند آتشفشان در باد
درون کوچه ها با دست های بسته پشت اسب
گمانم بر زمین افتاد یک رنگین کمان در باد
پذیرایی تلخی می کنند از او در و دیوار
کمر خم می کنند آیینه های ناگهان در باد
تمام طاقت خورشید هم ته می کشد دیگر
که باز از شش جهت می پژمرد روح اذان در باد
به یاد مادرش افتاد با آن سیلی محکم
مدینه می خورد از ماجرایش هی تکان در باد
مدینه راز صادق بودنش را خوب می دانست
که هی می داد بغض راه راهش را نشان در باد
شبی اشک تمام کوچه ها در ماتمش گل کرد
و آتش می وزید از داغ های ارغوان در باد
تمام ابرها در غربتش هر روز می بارند
و زهری تلخ می گیرد از او آهسته جان در باد
گمانم چهره ی آیینه ها از غصه چین افتاد
همان روزی که توی کوچه ها ارکان دین افتاد
ارسال نظر به عنوان مهمان