نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

حبیب خبر- عبدالرحیم سوارنژاد:
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم/ ولی دل به پاییز نسپرده ایم
در میانه بهار چشم انداز پل سفید قدکمان کارون بی پرندگان مهاجر در میان غبار گم شده است!
برای تماشایش چشم ها را نمی توان شست تا جور دیگر دید ! چمن زار کنار رود هم بی رفیق مانده است ! بوسه مهربانی پشت ماسک ها پنهان شده اند و با گلایه می نالند:
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
پنجره ها محکم بسته شده اند و از گلدان ها خبری نیست! فضا نازیباست و صبح که می شود با خاطره آواز خروسخوان بیدار می شویم !
قد کمان پل را در میان غبارها می نگرم و با من سخن می گوید که این نیز بگذرد وبرگی از تاریخ را ورق می زند انگار شعر را زمزمه می کند:
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
داستان گرد و غبار مانند قصه های لالایی همیشگی شده است و ناترازی مسندنشینان هرگز تراز نخواهد شد و باید با این پدیده خو بگیریم و در فرط دلشکستگی از انزوای تحمیلی با خویش نجوا می کنم :
اگر دل دلیل است ما آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
سال های سال است ما را میهمان نواز خوانده اند ! یعنی جان و مال خویش را برای میهمان می دهیم و زود به دیگران عادت می کنیم ولی این میهمان ناخوانده که صاحبخانه شده است را دوست نداریم !
آیا کسی هست آن را از در براند ؟ آیا کسی هست برمرثیه ای که اهالی می سرایند مویه کند؟ آیا کسی هست بر سرفه های کودکان معصوم پایانی دهد؟آیا می شود بگذارید تصاویر زیر پل ها و نماها را به تماشا بنشینیم ؟ آیا می گذارید دل به رنگ های مصنوعی رنگین کمان خوش کنیم؟
اگر دشنه ی دشمنان گردنیم
اگرخنجر دوستان گرده ایم
صدا از پشت ماسک ها بر دل نمی نشیند. اینجا فصل بهار موسم طنازی گنجشککان و چهچهه عندلیب است ! گرد و غبار یکه تاز میدان است. میادین شهر را به تسخیر درآورده است!
در این شهر مقاومت پیشه کسی یارای مقاومت ندارد! درد آورتر آن دور دست هاست که نگاهی از سر ترحم بر دلیرانی که مرزداران این دیارند می شود تا غبار ناخواسته از چهره ها بزدایند!
گواهی بخواهید اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
آاای حضرات! ما زیر سقف ها پنهان نشده ایم در غبار آلودگی گم گشته ایم و برای برکت به داشته های تان ضریح های مقاومت را غبار روبی کنید.
این دیار هرگز دل به پاییز نخواهد سپرد. در گندمزارهای طلایی اما غبارگرفته مزرعه پدری با همه سختی آنقدر می دویم تا این میهمان ناخوانده لعنتی خسته شود و از همراهی مان بازماند و برود!
چه غم سنگینی است ریزگرد! چه ریز زمختی است ! گریستن بر این ماتم بیهوده است ! باید برای گریز از یرقان طبیعت چاره ای اندیشید !
دیگر رسم چهارشنبه سوری و پریدن از روی آتش هم علاج زردی نمی کند!
شهر یرقان گرفته است! سرخی شهر با ترقه و فشفشه و نارنجک دستی هم برنمی گردد!
در شهر یرقان زده و در اوج تنهایی پل کارون بدون بلمرون ، صداها نیز ملودی ندارند و موسیقی تکراری خس خس سینه هاست انگار غریبه ای در کوچه روی برگهای پاییزی پا می گذارد و در اوج نا آشنایی عبور می کند!
تکرار مداوم سرفه ها را انگار آهنگ سازانی با مهارت نت گذاری کرده اند تا با خلق سمفونی تراژیک، چشم ها به گریه در آیند!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
ارسال نظر به عنوان مهمان