نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

بر گلو زخم عطش از آب شور افتاده است/کاسه ی چشم از زلال اشک دور افتاده است
مثل فواره به پای خود شکسته می شوم/نقطه ی عطفی که از بام غرور افتاده است
همگلو با گریه ی پنهانی خود باز هم/لکنتی بر هق هق سنگ صبور افتاده است
سایه هم دیگر رفیق همره این راه نیست/سایه ام دیری ست حتی از عبور افتاده است
چشم انداز شگرفی آفتابی گشته است/بر دل منشور شب از ماه نور افتاده است؟
سرزده در معرض چشمم مجسم می شوی/اتفاق رستخیزی از ظهور افتاده است؟
در نگاهم جرات تکرار دیدار تو نیست/بر تماشا پرده ی شرم حضور افتاده است
مور دل دیوانه ی آن گندم خال لب است/عشق می داند چه بر احوال مور افتاده است؟
این دلی که جنس آن جز از بلور عشق نیست/یک ترک از عشق اما بر بلور افتاده است
این گمانی که خیالم از جنون شعر نیست/پرده هایی از تصور بر شعور افتاده است
ارسال نظر به عنوان مهمان