امروز:
پنجشنبه - 9 بهمن - 1404
ساعت :

 بر گلو زخم عطش از آب شور افتاده است/کاسه ی چشم از زلال اشک دور افتاده است

 مثل فواره به پای خود شکسته می شوم/نقطه ی عطفی که از بام غرور افتاده است

 هم‌گلو با گریه ی پنهانی خود باز هم/لکنتی بر هق هق سنگ صبور افتاده است

 سایه هم دیگر رفیق همره این راه نیست/سایه ام دیری ست حتی از عبور افتاده است

 چشم انداز شگرفی آفتابی گشته است/بر دل منشور شب از ماه نور افتاده است؟

 سرزده در معرض چشمم مجسم می شوی/اتفاق رستخیزی از ظهور افتاده است؟

 در نگاهم جرات تکرار دیدار تو نیست/بر تماشا پرده ی شرم حضور افتاده است

 مور دل دیوانه ی آن گندم خال لب است/عشق می داند چه بر احوال مور افتاده است؟

 این دلی که جنس آن جز از بلور عشق نیست/یک ترک از عشق اما بر بلور افتاده است

 این گمانی که خیالم از جنون شعر نیست/پرده هایی از تصور بر شعور افتاده است

 *هرمز فرهادی بابادی

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید