غزلی از: استاد هرمز فرهادی بابادی

فقرِ زیرِ صفرِ مطلق مردن‌ِ تدریجی است

 من که عمری سینه چاک درد مردم گشته ام/ از تماشای همین مردم ولی گم گشته ام

 آن عقاب زخم خورده از غرور خویشم و/ بی پر پرواز محتاج ترحم گشته ام

 فقر زیر صفر مطلق مردن تدریجی است/شانه خم گردیده از بار تورم گشته ام

 دست غیبی از گدار معجزه پیدا نشد/ لاجرم درگیر رویای توهم گشته ام

 سال ها همصحبت سنگ صبوری بوده ام/ از کمال همنشینی بی تکلم گشته ام

 رستمی در هفتخوان آرزوها بوده ام/ طعمه ی نیرنگ دام خوان هشتم گشته ام

 فکر می کردم که نیش کژدمی از کینه نیست/ منتها مسموم زهر نیش کژدم گشته ام

 چیدن سیبی خیالم را به تهمت برده و/خون بهای تازه ی نفرین گندم گشته ام

 تا که شکل خنده را روزی به تصویر آورم/روی لب های خودم طرح تبسم گشته ام

 بس که باور می کنم که شعر میراث من است/در غزل تصویر در حال تجسم گشته ام

 *هرمز فرهادی بابادی

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید
Tagsشعر, شاعر, شاعر معاصر, شاعر امروز, شاعر فردا, منتقد, استاد هرمز فرهادی بابادی، حبیب خبر