امروز:
چهارشنبه - 8 بهمن - 1404
ساعت :

حبیب خبر: "علیرضا شکرریز"، شاعر، منتقد و زاده ۱۳۴۵، با آثاری چون «یک پیاله پنجه‌ی عباس» و «بر پوستم کبریت بکش ابراهیم»، درونمایه دینی و آیینی را با زبانی مدرن، سوررئال و متناقض درهم می‌آمیزد.

دکتر "علی تسلیمی" در این واکاوی نشان می‌دهد که شعر "شکرریز" با بهره‌گیری از تکنیک سیلان ذهن فشرده (ادغام دو گزاره در یک جمله) و خلق «مردگانِ زنده»، مرز میان واقعیت و بازنمایی (مانند صحنه مرگ در تلویزیون) را درهم می‌شکند. در نهایت، شاعر با تلفیق درونمایه‌های قدمایی (آیین و اسطوره) و تکنیک‌های زبانی امروز، تنهایی گوینده‌ای مجنون را به تصویر می‌کشد که همواره در پیوند با خاطرات ترومایی قرن‌هاست.

* نکته های برجسته

 «مرگ‌های چندگانه»: اشاره به تحلیل دکتر تسلیمی از «آی دیگر کسی هست که به‌جای مردن، بمیرد...».

 «سیلان ذهن فشرده»: برجسته‌سازی تکنیک اصلی شاعر در ادغام گزاره‌ها (مانند «دلم دارد آب می‌سوزد»).

 «سقوط مرز واقعیت و اسطوره»: اشاره به ویژگی پسامدرنیستی و حضور نمادهای کهن (ابراهیم و چهار پرنده) در فضایی مدرن.

 در زیر تحلیل دکتر "علی تسلیمی" از شاعر آیینی متفاوت: علیرضا شکرریز را با هم می خوانیم:

علیرضا شکرریز (1345-) در مجموعه‌های لعنتی برایم دعا کنید (1381)، یک پیاله پنجه‌ی عباس (1388)، این خودکار دارد قرمز می‌نویسد (1391)، بر پوستم کبریت بکش ابراهیم (1399) و یک روز قرن‌ها بعد شد (1398) با زبانی متفاوت و مدرن به محتوای دینی-آیینی می‌پردازد، اما در دفتر نخست و پایانی، این محتوا کم‌رنگ است و چه‌بسا این محتوا گزاره‌گردانی می‌شود. محتواهای شعر وی از دیدگاهی، سوررئالیستی است.

شعرهای دفتر نخست، با زبان روزمره گاهی سوررئال است آن‌هم بیشتر درباره‌ی مردگانی که زنده‌اند. در «آی دیگر کسی هست که به‌جای مردن، بمیرد/ جوری که بماند؟» (49) می‌توان گفت که چند گونه از مردن، در نظر است: مردنِ همیشگی، مردنِ نام، مردنِ معنوی پیش از مرگ و مردن جسم و زندگی دوباره که مردن در شعرهای شکرریز کمتر از گونه‌ی اول و دوم است، اما این شاعرِ متفاوت، بازی‌های متناقضِ زبانی با یک معنا نیز دارد. گاهی شعرهایی پسامدرنیستی با درون‌مایه‌ی جنگ و مرگ دارد:

 «در تلویزیون داشت می‌مرد/ خواستم خاموشش کنم/ داد زد: روشنم کن/ می‌خواهم بمیرم...» (88).

این‌که کسی در فیلم تلویزیونی دارد می‌میرد و بیننده با خاموش کردنش می‌خواهد او را از مرگ نجات دهد، بی‌مرزی پسامدرنیستی میان واقعیت و غیر واقعیت رخ داده است، از آن بی‌مرزتر این‌که او از درون تلویزیون می‌گوید خاموش نکن تا بمیرم. این مردن هم می‌تواند ازگونه‌ی نخست نباشد.

شعر «مهلت» نیز از مرگ و زمان سخن می‌گوید:

 «جیرجیر»، «فدایت شوم»/ از روی زبانش زمین نمی‌افتاد/ روی دیوار یخ‌زده/ دلم دارد آب می‌سوزد/ این‌جا کسی به فکر کسی نمی‌رود، می‌رود؟/ به فکر کسی نمی‌رسد/ اما چند دقیقه بیشتر فرصت نداشت/ لامصب از بس که تعجب داشت/ انگشت از دهان برنداشت/ می‌خواهی پیدا شود؟/ نه می‌خواهی؟/ گفتی این جمله را بارها گفته‌ای، نه؟/ جیرجیرک صدای خود را تکرار کرد/ «تیک تاک»/ همینطور از روی زبانش زمین نمی‌افتاد/ روی‌هم‌رفته گفتی/ فایده‌ای نداشت/ انگار به سنگ، سنگ زده باشند».

سیلان ذهن گوینده با حالات پرسوناژی چون جیرجیرک هماهنگ است؛ به زبان دیگر، گوینده ما را با زبانِ پریشیده‌ی طبیعی، به کانون پرسوناژی پریشان و منتظر می‌لغزاند: تکنیک سیلان ذهن شکرریز فشردن دو یا چند گزاره در یک گزاره است؛ به‌زبان دیگر، یک جمله‌اش خلاصه‌ی چند جمله است، برای نمونه، «از روی زبانش زمین نمی‌افتاد»، مُرده‌ی زنده‌ای به تصویر کشیده می‌شود که هم «بر زمین نمی‌افتد» و هم «جیرجیر از زبانش نمی‌افتد».

 این دو گزاره در یک گزاره ادغام شده‌اند. در محتوا نیز تصویر بوف کوریِ «انگشت از دهان برنداشت»، زنده-مرده بودن را تأکید می‌کند: انگشت بر دهان داشتن و تعجب، زندگی است و انگشت بر نداشتن و بی‌جنبش بودن، مرگ است. در سطر چهارم، «دلم دارد آب می‌سوزد»، نیز سیلان ذهن دارد: «دلم می‌سوزد» و «دلم دارد آب می‌شود». در سطر پنجم نیز: «کسی به فکر کسی نیست» ‌و «کسی به‌سوی کسی نمی‌رود».

 او فرصت ندارد و تنها و منتظر است، اما کسی پیدا نمی‌شود تا با او همراه شود. پدیدارشناسی و دغدغه‌ی متن نیز همین همراهی است با نشانه‌ها و پدیدارهای تکرارِ جیرجیر، تیک‌تاک که هر کدام، دو بار است و سنگ روی سنگ نیز دو سنگ است. روی‌هم‌رفته نیز از دو چیز یاد می‌کند، اما این همراهی دوچیز، شدنی نیست و مانند سنگ بر سنگ زدن، کاری نافرجام دانسته می‌شود.

در دفترهای مذهبی‌تر دوم، سوم و چهارم نیز افزون بر احیای بزرگان مذهبی، ژنِ سخنان و شعرهای گذشته با تکنیک‌های امروزی تزریق گردیده است؛ به زبان دیگر، در آن آثار زمینیان و آسمانیان مانند مرغِ سعدی، تسبیح‌گوی‌اند و در دفتر دوم شکرریز «سجده‌ی بلند باران» (87) را می‌بینیم و می‌شنویم که «خاک... حرف می‌زند» (26) تا بگوید همه چیز زنده و بیدارند.

در دفتر سوم نیز، از خودکار خون می‌ریزد و در شعر «شصت» از دفتر چهارم، گذشته‌ها را سیلان‌وار به زمان حال می‌آمیزد و مردم این حال گوینده را دیوانگی می‌خوانند، زیرا در بافت شعر، مردم به ساختمان‌های منفجرشده‌ی امروز می‌نگرند و خیمه‌ها را دیگر نمی‌بینند:

از این همه ماشین‌های آتش‌نشانی/ یکی به خیمه‌ها نرسید؟/ از این‌همه انتقال خون؟/ بیمارستان؟/ .../ ای بابا یارو دیوانه است ولش کن بریم! (111)

گزاره‌گردانیِ دفتر پنجم درونی‌تر و آیین‌ها کم‌نام‌ونشان و هنری‌تر است. چهار پرنده‌ای که ابراهیم تکه‌تکه کرد و در چهار قله افکند تا ببیند این مردگان چگونه زنده می‌شوند، به‌گونه‌ی آیینی و نامستقیم در شعر «پ د» تکرار می‌شود: «پیراهنم را/ از چهار قله چهار کوه/ چهارتکه از خود را/ پایین انداختم/ زندگی را از خجالت درآوردم/ حالا هر کبوتری/ تکه‌ای از من است» (41)

قصه‌ی ابراهیم نمادی برای بیداری مردگان و روز رستاخیز است و گوینده این نماد را به‌گونه‌ای آیینی تکرار می‌کند.

 آیین، تکرارِ نمایشی یک باور کهنه است که با اجرای آن تازه و زنده می‌گردد. این بند از شعر، تکرار آن باور است. گوینده چهار تکه می‌شود و هر تکه‌اش پرنده‌ای می‌گردد. پرواز پرنده DNA ی شعر «مرغ باغ ملکوت...» را در خود دارد.

 شعر با سیلان ذهنش دو مفعول دارد: «پیراهنم را» و «چهار تکه از خود را»، تا بخوانیم چهار تکه‌ام با تکه‌های پیراهنم یا تکه‌های پیراهنِ منِ مرده که جز پیراهنی از من نمانده را انداختم.

اما گونه‌ی دیگر نیز خوانده می‌شود: تکنیک شاعران امروز بسیاری از صناعت‌های گذشته را درمی‌نوردد. در گذشته، می‌گفتند: «ای دریده پوستین یوسفان» تا پوستین و پیراهن یوسف، مجازی برای خود یوسف و صاحب پیراهن باشد، ولی در این شعر، هم پیراهن و هم صاحب پیراهن آمده تا مجاز قدمایی نیز به دست طبیعتِ سیلان ذهن از میان رفته باشد.

 شکرریز در تکنیک و زبان، مدرن است و در درون‌مایه، قدمایی. نام شعرهای این دفتر دو حرفی و معمولاً از دو حرف اول و آخر شعر گرفته شده است. بنگرید به شعر «خ د» که با «خاطرات» آغاز می‌شود و با «برمی‌گردند» پایان می‌یابد:

خاطرات زیادی در سرم/ تیر خوردند و نمردند

یک روز، قرن‌ها گذشت/ هیچ لاله‌ای از ذهن مادربزرگ/ زنده بیرون نیامد

یک روز، قرن‌ها بعد شد/ که بوی کاغذهای سوخته/ از یخچال‌های قطبی/ هواشناسی را/ گرد و غبار اعلام کردند و/ از سر زلزله‌نگارها پریدند/ در گیومه/ نگارنده از خنده می‌میرد/ و کسی به یاد نیاورد/ تنهایی را به‌تنهایی کشیدیم

حالا غارهای اکتشاف شده/ از صداهای بی‌هوش جیغ می‌کشند/جایی که تیرها دارند/ از خاطره برمی‌گردند.

نوستالژیای شعر، خانه‌ی پدری نیست، خانه و خیمه‌ی قرن‌هاست. این خاطرات همواره تیر می‌خورند، اما نزد گوینده زنده می‌مانند. قرن‌ها برای گوینده حتی سال‌ها نیست، انگار یک روز است و این یک روز یا آن یک روزِ واقعه که از خون‌هایش برای گوینده لاله دمیده، در ذهن مادربزرگ نمی‌دمد. مادربزرگ و مردمان ما این‌ها را نمی‌بینند و از آن سخن نمی‌گویند، اما گوینده هنوز می‌شنود که از خاکستر آن روز، هوا آلوده است. پس هواشناسی اعلام نمی‌کند، او تنها خود می‌شنود.

بی‌خود نیست که می‌گوید: «تنهایی را به‌تنهایی کشیدم». گوینده تنهاست. همچنان‌که سپهری می‌گوید «زن آن شهر اساطیر نداشت»، شکرریز از مادربزرگ و زن این شهر یاد می‌کند که لاله‌ی آن اسطوره‌ی نینوا را ندارد. هر دو تنها می‌مانند. کسی این تنها را در نمی‌یابد و اگر این «نگارنده» که «از خنده می‌میرد» نگارنده‌ی هواشناسی باشد، بر این گوینده‌ی مجنون می‌خندد تا او را تنهاتر کند (بنگرید به « ای بابا یارو دیوانه است») و اگر خودِ گوینده باشد، باز هم از دست مردمان شهری که اساطیر ندارند، به جنون رسیده است.

بند آخر تصویری شگفت‌انگیز و سوررئال دارد: گویی در غارها تصاویری از جنگ و کشتار کشیده‌اند و با آن‌که آدم‌هایش خاموش‌اند، دهان‌شان باز است و گوینده از این دهان‌های باز جیغ می‌شنود. آن‌ها در خاطر تروماییِ گوینده، تیر می‌کشند. دیگر نیستند، اما برای او هستند و زنده‌اند.

دکتر علی تسلیمی/ مهر ماه سال ۱۴۰۳

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید