امروز:
چهارشنبه - 8 بهمن - 1404
ساعت :

 هوای پرزدن دارم، به شوق بال اردک ه‍ا

 ازین زندان مردابی، ازین زنجیر جلبک ها

 ز بامی بر نمی خیزد صدای بال پروازی

 دلم لک می زند گاهی برای کوچ لک لک ها

 دراین دشت ملال انگیز از بس مانده ام دیگر

 علف در زیر پایم سبز شد همچون مترسک ها

 همیشه چشم در راهم، نگاه آشنایم را

 کسی هرگز نمی بیند، مگر ازپشت عینک ها

 بلوط کوهزادم که، به تن زخمِ تبر دارم

 بهاری تازه می خواهم به عشق سبز پیچک ها

 مبادامان که از اسب اصالت سرنگون اُفتیم!

 مبادا قالی کرمان دهد نقشش به خرسک ها!

 دراین انبوهی دود آهن و آدم،تو را جویم!

 تو را ای عشق، ای تنها یقین مانده در شک ه‍ا !

*****

نگاهی به شعر «هوای پرزدن دارم» از استاد "خواجوی"؛

جست‌وجوی یقین در پسین تردید

حبیب خبر- هوشمند هوشیارزاده:

شعر تازه‌ی استاد ایرج خواجوی نه تنها یک تجربه‌ی تغزلی، که روایتی از رنج، تبعید درونی و میل به رهایی است؛ رهایی از مرداب، از سکون، از تکرار، و از جهان بی‌پروازی که شاعر در آن گرفتار شده است.

او شعر را نه برای بازی با واژه‌ها، که برای ثبت زخم‌های روحی‌اش بر صفحه‌ی کاغذ می‌آورد؛ زخم‌هایی که از دلِ زیست بومی زخمی، تاریخی آشفته و انسان‌هایی برآمده که «هوای پَر زدن» را فراموش کرده‌اند.

در سطر نخست، شاعر خود را در برابر «مرداب» می‌گذارد. مرداب استعاره‌ای از توقف و خفگی است؛ جایی که نه آب تازه‌ای در آن می‌چرخد و نه بالی توان برخاستن دارد. وقتی شاعر می‌گوید:

«هوای پَر زدن دارم، به شوقِ بالِ اردک‌ها»

در حقیقت حسرتِ ساده‌ترین شکل آزادی را فریاد می‌زند؛ آزادی‌ای که حتا اردک‌های معمولی هم دارند اما انسان گرفتار شاعر از آن محروم است.

در بیت دوم، خواجوی سراغ دلتنگی بزرگ‌تری می‌رود:

«دلم لک می‌زند گاهی برای کوچ لک‌لک‌ها»

لک‌لک، پیام‌آور سفر و فصل است. این‌جا شاعر نه تنها آرزوی کوچ دارد، که حسرت تغییر، حسرت حرکت و حسرت نسیم دیگری که شاید تقدیر را تکان بدهد.

با این حال شعر به همین اندوه تغزلی محدود نمی‌ماند. تصویری که در بیت سوم می‌آفریند تلخ‌تر و عمیق‌تر است:

«علف در زیر پایم سبز شد همچون مترسک‌ها»

مترسک نمادِ بودنِ بی‌حرکت است؛ نمادِ کسی که بر زمین کاشته شده اما نه ریشه دارد نه اختیار. خواجوی در این تصویر، رکود اجتماعی، فرسودگی و دل‌زدگی انسان امروز را به‌دقت و به روشنی نشان می‌دهد.

در ادامه، شکایت شاعر از «ندیده شدن» و «نادیده‌ گرفتن» اوج می‌گیرد.

«کسی هرگز نمی‌بیند، مگر از پشت عینک‌ها»

عینک در اینجا نه ابزار دیدن، که حایل میان آدم‌هاست؛ فاصله‌ای که نگاه‌ها را واقعی نمی‌کند. جامعه‌ای که آدم‌هایش یکدیگر را نمی‌بینند، طبیعی است که صدای پرواز نیز از آن بلند نمی‌شود.

یکی از زیباترین و دردناک‌ترین تصاویر شعر، معرفی خود به عنوان «بلوط کوهزاد» است:

«بلوط کوهزادم که، به تن زخمِ تبر دارم»

شاعر با این تصویر خود را با ریشه‌های کهن اقوام زاگرس، با صلابت کوه و با استواری بلوط پیوند می‌زند. ولی هم‌زمان اعتراف می‌کند که این میراث، این تبارمندی و این پایداری نیز از زخم‌های تبر بی‌نصیب نمانده است؛ تبری که می‌تواند تبر سیاست باشد، تبر زمانه، یا تبر بی‌مهری انسان‌ها.

در بیت بعدی هشدار می‌دهد:

«مبادامان که از اسب اصالت سرنگون افتیم

این‌جا شعر از حوزه فردی بیرون می‌آید و به نقد اجتماعی تبدیل می‌شود. شاعر بیم دارد که جامعه‌ای با پیشینه فرهنگی و تاریخی دیرینه، به فراموشی نیک نژادی و تسلیم ابتذال دچار شود؛ همان‌جایی که «قالی کرمان» ممکن است نقشش را به «خرسک‌ها» ببازد. این تصویر تلخ، هشدار درباره سقوط معیارها و وارونگی ارزش‌هاست.

در پایان شعر، خواجوی ناگهان به سراغ عشق می‌رود:

«تو را ای عشق ای تنها یقین مانده در شک‌ها

عشق در شعر او نه معشوقی شخصی، که نیروی نجات‌بخش است؛ آخرین حقیقتی که شاعر در دنیای پر دود، آهن و آدم هنوز به آن ایمان دارد. در جهانی شلوغ و پر از گمان، عشق آخرین پناه است؛ همان نقطه‌ای که شاعر از آن نیرو می‌گیرد تا هنوز بتواند به «بال اردک‌ها» غبطه بخورد و هوای پرواز داشته باشد.

شعر ایرج خواجوی یادآوری مهمی است از تنهایی انسان معاصر؛ انسانی که هم تبر خورده، هم فراموش شده و هم اسیر مردابی است که در آن سال‌ها ایستاده است؛ ولی در عین حال شعری است سراسر امید-امیدی تلخ، ولی راستین- به اینکه هنوز می‌توان پرواز را دوباره یاد گرفت.

خوش‌نویسی؛ امتداد طبیعی جهان شعری خواجوی

*خوش‌نویسی؛ امتداد طبیعی جهان شعری خواجوی

در کنار شعر، استاد ایرج خواجوی سال‌هاست که خوش‌نویسی را همچون ادامه‌ای از تنفس و تخیل خود دنبال کرده است و این پیوند در بسیاری از آثارش به‌خوبی دیده می‌شود. خوش‌نویسی برای او تنها «نوشتن زیبا» نیست؛ نوعی حضور جسمانی شعر روی کاغذ است، همان‌چیزی که در مصراع خوش‌نویسی‌شدهٔ در این صفحه به‌روشنی جلوه می‌کند.

مصراع «بلوطِ کوهزادم که، به تن زخمِ تبر دارم» در شعر خواجوی گرانیگاه تصویرسازی و اوج هویت‌مندی شاعر است؛ همین مصراع، به‌درستی، سوژه خوش‌نویسی او شده است.

خط او در این اثر حالتی کشیده و کوهستانی دارد؛ حروفی که از زمین برمی‌خیزند ولی هنوز وزن خاک و زخم تبر را در خود حمل می‌کنند. در نقاطی ضخامت قلم بیشتر شده و در جاهایی نازکی و فرسودگی ظریف خط دیده می‌شود؛ گویی ضربه‌های تبر روی تنه بلوط در ریتم قلم بازتاب یافته است.

خواجوی در خوش‌نویسی نیز همان‌کاری را می‌کند که در شعر:

واقعیت خشن را با نجابتِ زیبایی روبه‌رو می‌کند.

زخم را پنهان نمی‌کند، ولی آن را به خطی خوش تبدیل می‌سازد.

اثر خوش‌نویسی‌شده، نسبت مستقیمی با اقلیم و هویت جنوبی دارد: پس‌زمینه تیره و رنگ‌های کم‌جان اطراف، یادآور خاک خوزستان و سختی زیست مردمی است که بارها تبرِ حادثه را تحمل کرده‌اند، ولی همچنان ایستاده‌اند. همین ایستادگی، در کشیدگی افقی حروف و استقامت آنها پیداست.

از منظر تاریخی نیز اهمیت چنین آثاری دوچندان است. در روزگاری که بسیاری از شاعران کمتر به خوش‌نویسی می‌پردازند، خواجوی در امتداد سنت بزرگانی چون: "اخوان، شفیعی و عماد"، شعر را با خط درهم می‌آمیزد تا «شکل» و «معنا» با هم سخن بگویند. این پیوند، شعر را از یک متن تنها به یک شیء هنری بدل می‌کند؛ چیزی که دیده می‌شود، لمس می‌شود و در ذهن می‌ماند.

در پایان، خوش‌نویسی این مصراع تنها یک کار هنری نیست؛ بیانیه‌ای تصویری است درباره تبارمندی، ریشه، زخم و ایستادگی.

همان چهار ستونی که جهان شعری خواجوی بر آن استوار است.

گفتنی است" استاد "ایرج خواجوی" یکی از چهره‌های نامدار شعر خوزستان و ایران‌ است؛ شاعری با زبان تصویری، نگاه انسانی و توانایی کم‌مانند در ترکیب غم‌های شخصی با روایت‌های همگانی.

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید