نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

در آغازِ کلام، باید از مردمانِ این خاک گفت
از دستانِ پینهبستهی آنان
که بویِ صداقت میدهند
و هر سحر
با بیل ساده و دلهایی آکنده از نور
به جانِ زمین میافتند تا رزقِ عشق برویانند.
ای دیارِ رامهرمز
با عظمتِ باستانت
با خاکی که هر ذرهاش
ادبیاتِ هزار سالهی مهر و مردانگیست
با کوههای سربرافراشتهی زاگرس و «منگشت»،
که همچون پیرانِ دانا، مراقبِ رودِ خروشانِ «اعلا»یند.
رودی که از دلِ سنگ و برف میگذرد
پُرفراز
پُرآواز
چون یادِ مردی که در سکوت، جهان را زیباتر کرد.
در دلِ این زمین
باغها چون دلِ عاشقان شکوفه میدهند
انارهای خونگاه، تپشِ عشقِ فراموشناشدنیاند
انگورهایش، دانههای حافظهی روزهای دور و روشن
نارنج و ترنج، عطرِ حضورِ آدمهای خوب را در هوا میپراکنند
و شاخهی شفتالو و زردآلو
چون لبخندهای پایانیِ تابستان
از گرمیِ خورشیدِ این خاک سخن میگویند.
در کنجِ باغ، «شارا» با نغمهی باد میرقصد
و «بگرویی» و «لیمو»
با پوستِ زردی که یادآورِ خورشید است
روایتِ روشنایی را ادامه میدهند.
و در میانِ این همه رنگ و بوی
یوسفِ مداحیان این خاک را مینوشت
نه با جوهر
بلکه با خونِ دل و روشناییِ درون.
او میدانست که هر واژه
ریشهای در خاک دارد
و هر مستند
تنفسی از جانِ تاریخ است.
با قلمش، از سنگ و مردم و آوازِ نهرها پرسید
از لحظهی پیدایشِ باور در قلبِ انسانِ سادهی رومز.
او نه تنها نویسنده بود
که درختی از معنا در باغِ نسیان کاشت.
یوسف، گمگشته نبود؛
او در جستجویِ خودِ روشنایی بود.
در کوچههای تنگ و خاکیِ شهر
به دنبال شعاعی از عشق میرفت
میخواست از فراموشی، نامِ آدمی را برگیرد
و بر دلِ تاریخ بنویسد.
اکنون، پس از کوچش
زمین هنوز او را میشناسد.
رود، آوازش را با خود میبرد.
و هر نسیمِ صبحگاهی
در میانِ شاخههای انار و ترنج
ذکرِ نریمانهی نامِ او را زمزمه میکند:
«او رفت
ولی همچنان در ما جاری است
چون آبِ زلالِ اعلا
چون ریشهی درختی که هرگز نمیمیرد.»
روحش آرام
راهش سبز
و یادش تا همیشه در سطرِ روشنِ بلورِ تاریخِ رومز خواهد ماند.
سیدابراهیم عبداله زاده
پنج شنبه ١٣ آذر ماه ١۴٠۴
رامهرمز لپویی
ارسال نظر به عنوان مهمان