
حبیب خبر- رضا شیری:
علی در مرکز اتاق نشیمن کوچک خانهاش نشسته بود. دیوارهای اتاق، به رنگ کرم کمرنگی که روزی شاید زنده بودند، اکنون با نفوذ غبار زمان و سکوت سنگین پسینگاهی، رنگی از ملال داشتند!
نور نارنجی کمجان خورشیدِ رو به غروب، از پنجرهی قدی که رو به حیاط کوچک و نمور بود، به داخل میتابید و بر روی فرش ماشینی نخنما شده، مستطیلی از گرما ایجاد کرده بود. این گرما، اما، به قلب علی نفوذ نمیکرد.
علی، مردی حدود چهل و چند ساله با موهای جوگندمی که سایهای از خستگی دایمی بر چهرهاش نشسته بود، دست بر پیشانی کشید. او نه بیمار بود و نه خسته از کار روزانه؛ خستگیاش از جنس دیگری بود، خستگیای که از تکرار یک پرسش بیپاسخ در اعماق وجودش نشأت میگرفت.
آرامش اتاق، مصنوعی بود، یک پوسته نازک بر روی دریایی از اضطراب. علی میتوانست بانگ تیکتاک ساعت دیواری قدیمی را در راهروی ورودی بشنود؛ که زمانی نماد نظم بود، حالا شبیه به چکیدن قطره هایی بود که حجمی از صبرش را آهسته میچکاند و خالی میکرد.
آنها در کوچهای زندگی میکردند که نه تنها یک نشانی بود، که یک تعریف از زندگی بود. کوچه «یاس»، جایی که خانهها کنار هم آنقدر فشرده بودند که دیوار به دیوار، پنجره به پنجره، همسایه به همسایه، همگی بخشی از یک خانواده بزرگتر بودند.
بوی نان از خانه مشهدی خانم، صدای خنده بلند آقای صبوری، و زمزمههای همیشگی پیرمردی که همیشه فال حافظ میگرفت، همه جزیی از پازل آنجا بود. در کوچه یاس، حریم خصوصی یک مفهوم انتزاعی بود؛ هر ارخدادی در یک خانه، بی درنگ با چای پسینگاهی یا خبرچینیهای مهربانانه در خانه همسایه، تبدیل به خبر محله میشد. ولی در چند هفته اخیر، یک دیوار نامریی میان علی و این گرمای آشنا کشیده شده بود.
او سرش را به پشتی مبل چرمی پارهشده تکیه داد و تلاش کرد به صدای تلویزیون- که با صدایی بسیار کم در حال پخش یک برنامه قدیمی بود- توجه کند. بیفایده بود. ذهنش به جایی دیگر پرتاب شده بود؛ به همان نقطهای که همیشه گیر میکرد.
صدا.
صدایی که از پشت سرش میآمد. صدایی که هیچوقت شنیده نمیشد، ولی حضورش مانند یک ارتعاش در استخوانبندی علی احساس میشد. صدایی نرم، زنانه، و مالامال از اندوهی کهن. این صدا ازآنِ زنی بود که سالها پیش، در اوج ناباوری و خشم، در همان کوچه سکنا گزیده بود.
زهرا.
نام او همیشه با اندوه پیوند خورده بود. زهرا، زنی که روزگاری در این محله به خاطر چهره مهربان و صدای دلنشینش معروف بود، حالا تبدیل به سایهای شده بود که تنها شبح خاطره هایش باقی مانده بود.
او مادر پسری بود که دیگر نبود؛ پسری که در جریان جنگی ناخواسته، جنگی که نامش حتا برای نسل جوان هم غریب بود، یعنی جنگ ۱۲ روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی، جان باخته بود. جنگی که شعلهور شد و خیلی زود خاموش شد، ولی آتشی در دل بازماندگانش به جا گذاشت.
صدای زهرا، صدای لالاییهای ناتمامی بود که دیگر قرار نبود برای کسی خوانده شود. این صدا، نه از دهانش، بلکه از عمق سکوتی که بر او حاکم بود، می آمد.
«علی…»
کلمهای زمزمهوار، بدون هیچ آغاز یا پایانی، تنها یک زنگ خفیف در فضای اتاق.
علی تکان نخورد. اگر پلک میزد، اگر واکنشی نشان میداد، این دیوار نامریی شکسته میشد و همه چیز واقعی میشد. او نمیخواست واقعی شود.
صدای تیکتاک ساعت، لحظهای مکث کرد، انگار که آن هم نفسش را حبس کرده است.
«علی، هوا سرده…»
این بار صدا کمی واضحتر بود، انگار که زهرا نزدیکتر شده باشد، شاید پشت سرش ایستاده باشد، درست آنجا که سایهها بیشترین غلظت را دارند. علی میتوانست حس کند که نسیم سردی، شاید بوی خاکستر یا عطر ضعیف گلاب، از آنجا به سمت او میآید.
علی با صدایی خشک که بیش از حد در اتاق پژواک یافت، گفت: «من سردم نیست، زهرا. تلویزیون روشن است.»
او میدانست که تلویزیون بهانهای بیش نیست. زهرا در دنیای او، در پشت سرش، در سکوتِ خانه، وجود داشت. او شاهد بود که علی چطور از زندگی فاصله میگیرد، چطور دیگر حاضر نیست برای خرید نان به کوچه قدم بگذارد، چطور از لبخندهای گرم مشهدی خانم روی میگرداند.
سکوت اتاق را بلعید. صدای تیکتاک دوباره آغاز شد.
در کوچه یاس، سکوت علی یک راز بزرگ نبود، هرچند که هیچکس مستقیم درباره اش حرف نمیزد. مردمان محله میدانستند که علی مدتی است در غبار خود گم شده است. آنها همگی انگار که عضوی از یک بدن واحد باشند، درد او را حس میکردند. پدرش، حاج محمود، که مردی مذهبی و محترم بود، همیشه پیشنماز مسجد محله بود و مادرش، بیبی، کسی بود که سفره نذریاش همیشه برای همسایهها باز بود. علی وارث احترام و محبت آنها بود.
علی و زهرا یک سال پیش به این خانه آمده بودند، خانه قدیمی مادر زهرا که پس از فوت او به زهرا به ارث رسیده بود. آنها با امید به آغازی تازه آمده بودند، ولی پایان آن جنگ، پایان یک رویای دیگر بود.
جنگ ۱۲ روزه، حادثهای بود که کسی نمیخواست درباره آن صحبت کند. جنگی کوتاه ولی ویرانگر که مرزها را به هم ریخت و خانوادههای زیادی را درگیر یک معمای غمانگیز کرد.
پسر زهرا، امید، جوانترین رزمنده اعزامی از آن منطقه بود. او برای دفاع از خاک و حفظ ناموس رفته بود، ولی در روز دهم جنگ، خبر شهادتش آمد. خبر رسید که در یک عملیات ناموفق، جایی در نزدیکی مرزهای ناپایدار، امید دیگر برنخواهد گشت.
زهرا آن شب، درست در حیاط همین خانه، زیر سایه درخت انار، فریادی کشید که گفته میشد تمام کوچه را لرزاند. بعد از آن فریاد، او دیگر خود سابق نبود. او تنها شده بود، چون همسرش، علی، در ناباوری و شوک، در اتاق محبوس شد. او نه توانست به زهرا تسلی دهد، و نه توانست خود را از این تراژدی بیرون بکشد.
علی باور داشت اگرآن شب زهرا را تنها نمیگذاشت، شاید اوضاع فرق میکرد. او به مادر شوهرش قول داده بود که مراقب امید باشد.
امروز، غروب پنجشنبه بود. در کوچه یاس، بوی قرمهسبزی و عطر دارچین پیچیده بود. مشهدی خانم، همسایه دیوار به دیوار، داشت برای نماز مغرب آماده میشد. او به آرامی در حیاط کوچک علی آمد، جایی که تنها با یک دیوار کوتاه آجری جدا میشدند.
«علی آقا؟» صدای مشهدی خانم مهربان کمی مضطرب بود.
علی با اکراه از جا بلند شد. «بله، مشهدی خانم؟»
«علی آقا، زهرا کجاست؟ امروز اصلاً صدایش را نشنیدهام. نمیخواهم مزاحم باشم، ولی دلنگرانم. اوضاعش چطور است؟»
علی به سمت در حیاط رفت و آن را باز کرد، با اینکه میدانست زهرا در اتاق است. او باید یک توجیه میآورد، یک دیوار دیگر میساخت.
«او… او کمی سرما خورده. خوابیده. ممنون که جویا شدی.»
مشهدی خانم سری تکان داد. در کوچه یاس، همه میدانستند که «سرما خوردگی زهرا» یک اصطلاح محلی برای حالتی بود که او از واقعیت فرار میکرد.
«علی جان، تو هم باید کمی به خودت برسی. این خانه، این محله، همه نگران تو هستن. امروز حاج آقا صبوری آمد، گفت برای فاتحه خوانی هفتگی امید برویم. خودت هم باید بیایی.»
علی احساس کرد که فشار دیوارها زیاد شده است. «میآیم. حتماً. فقط… کمی کار دارم.»
وقتی مشهدی خانم رفت و صدای پایش محو شد، علی برگشت. اتاق هنوز خالی بود، اما حضور زهرا سنگینتر شده بود. او به سمت در اتاق خواب رفت که همیشه بسته بود، در اتاقی که زهرا در آن زندگی میکرد، اما علی بیش از یک سال بود که قدم نگذاشته بود.
«زهرا؟» او با تردید پرسید.
از پشت در، صدای نالهای ضعیف آمد، صدایی شبیه به خشخش برگهای خشک.
«علی، چرا اینجا ایستادهای؟ نگذار این دیوار بینمان بلندتر شود…»
«دیوار نیست، زهرا. فقط… نمیدونم چطور باید از تو دلجویی کنم. من نتونستم…»
«تو هیچ تقصیری نداشتی، پسرم. تقصیر جنگه. تقصیر آن دستهایی ست که ماشه را کشیدن. صدای مرا بشنو، نه صدای گذشته رو.»
صدای زن، صدای مادر از دست داده، این بار با وضوح بیشتری به گوش علی رسید. این صدا، صدای زنی بود که پسرش را در نبردی میان دو کشور- که او درگیرش نبود- از دست داده بود. این صدایی بود که در تمام روزهای سخت گذشته، او را رها نکرده بود. این نه صدای ترس، نه صدای جنون، بلکه صدای خالصِ نیستی بود.
علی دستانش را به چارچوب در تکیه داد. «من همیشه پشت سرم هستم، زهرا. همیشه تو را میشنوم. اما نمیتونم برگردم.»
«پس بیا و ببین چه چیزی برایت باقی مانده ست، نه چه چیزی از دست رفته ست.»
شب فرا رسید و کوچه یاس با چراغهای کمسویی که از پنجرهها بیرون میتراوید، آرام گرفت.
مردمان محله برای نماز جماعت و فاتحهخوانی به مسجد رفتند. علی نرفته بود. او در همان اتاق نشیمن نشسته بود، این بار روبروی در اتاق زهرا.
ناگهان، صدای زهرا از پشت در بلندتر شد. این بار نه یک زمزمه، بلکه یک نجوا بود، شبیه به لحنی که یک مادر برای آرام کردن کودک گریانش استفاده میکند.
«امید… امید من… خوابیده؟»
این جمله، کلید بود. علی میدانست که زهرا اکنون در ذهن خود با پسرش صحبت میکند، در آن فضای موازی که برای تحمل درد ساخته است. نمیتوانست او را از آن فضا بیرون بکشد، ولی میتوانست به آن فضا بپیوندد.
علی آهسته گفت: «نه زهرا. امید خوابیده نیست. او رفته ست. ولی قلبش همینجاست. در قلب تو، در قلب من… و در تمام این کوچه که برایش دعا میکنند.»
سکوت مطلق شد. علی انتظار داشت صدای ناله یا شکستن چیزی را بشنود. اما این بار، صدای دیگری از پشت در آمد. صدای باز شدن قفل.
در به آرامی گشوده شد. زهرا ایستاده بود. او پیراهن بلند و سفید همیشگیاش را پوشیده بود و صورتش زیر نور کم اتاق، رنگ پریده ولی آرام به نظر میرسید. موهایش پریشان بود، اما چشمانش، چشمان او، برای نخستین بار پس از مدتها، مستقیم به علی خیره شد.
«علی…» این بار صدایش لحن دیگری داشت. صدایی بود که در آن، همه رنجهای جنگ، غربت مادرانگی از دست رفته و همه عشق به پسرش خلاصه شده بود. « دیگر نمیخوام در آن اتاق صدای کسی باشم که نیست. میخوام صدای تو رو بشنوم که هستی.»
علی از جا برخاست. قدمی به جلو برداشت. دیگر فاصلهای میان آنها نبود. دیوار نامریی فرو ریخته بود.
«من اینجا هستم، زهرا. من هم آنجا بودم. من هم آن صدا رو شنیدم… صدای تو، در سکوتم.»
زهرا با دستانی لرزان، به سمت او آمد و دستش را به آرامی روی بازوی علی گذاشت. گرمای دستش، گرمایی بود که علی مدتها بود فراموش کرده بود. این گرما، گرما و شور زندگی بود، نه گرمای خیالی خورشید بر فرش.
«ما هر دو بازماندهایم، علی. امید برای ما جنگید تا بتوانیم این کوچه رو، این خانه رو، این زندگی رو با هم ادامه دهیم. ما نمیتونیم او رو با سکوت مون مجازات کنیم.»
ناگهان، از بیرون صدای دعای ختم صلوات بلند شد. مردمان کوچه یاس، پس از نماز، برای ادای احترام به پسر زهرا و طلب آرامش برای روح او، در حال خواندن فاتحه بودند. این بار، فاتحه نه برای مردهای که رفته، بلکه برای زندگانی بود که میخواستند دوباره شروع شود.
علی و زهرا، شانه به شانه، به سمت در حیاط رفتند. علی در را باز کرد. نور فانوسهای کوچک حیاط و بوی بخور معطر، همه در هم آمیخته بود. مشهدی خانم، حاج آقا صبوری و دیگر همسایگان ایستاده بودند و منتظر نگاه شان بودند.
علی دست زهرا را محکم گرفت. نگاهش این بار نه از روی ترس، بلکه سرشار از عزمی تازه بود. او به همسایهها لبخندی زد، لبخندی که مدتها بود فراموش کرده بود چه شکلی است.
«ببخشید که غیبت داشتیم،» علی گفت. «اما حالا آمدهایم. آمدیم که زنده باشیم.»
زهرا به جلو آمد. چشمانش پر از اشک بود، ولی این بار اشکهایش، شور غم نبود، اشکهای قدردانی بود برای بودنِ علی. او به سمت همسایهها تعظیم کرد و گفت: «ممنونم که صدای مرا، صدای مادرِ امید را، فراموش نکردید.»
در آن شب، در کوچه یاس، صدای فاتحه خوانی با نوای دلنشین و آرام صدای زهرا که برای نخستین بار پس از مدتها، آهسته شعری محلی در رثای پسرش میخواند، در هم آمیخت.
صدای زن، دیگر سایهای نبود که علی را بترساند؛ صدای زن، صدای مادرِ محکم شدهای بود که آماده بود تا با کمک خانوادهاش، در میان خاکستر خاطرات، گلهای امید دیگری بکارد.
علی در کنارش ایستاد، و برای نخستین بار در این خانه، احساس کرد که نه تنها در مرکز توجه دیگران است، که نقطه پیوند آن همه محبت و مراقبت است. داستان او و زهرا، با پذیرش صدای مشترک فقدان، به صفحهای تازه گشوده شد.
سکوت اتاق، پس از آن لحظه کوتاه و پرفشار، دیگر یک خلأ نبود؛ تبدیل به یک فضا شده بود؛ فضایی که علی و زهرا حالا میتوانستند با هم در آن تنفس کنند، هرچند که این فضا هنوز با دردِ امید پر بود. پس از خروج از خانه و پیوستن به مراسم فاتحه در مسجد کوچک محله، که بوی عود و گلاب در آن سنگین بود، علی و زهرا به خانه بازگشتند.
مردمان کوچه، با نگاههای پر از احترام و اندکی نگرانی، آنها را بدرقه کردند. آنها میدانستند که این نخستین قدم بزرگ پس از یک دوره عزلتنشینی طولانی بود.
حاج محمود، پدر علی، با بغضی در گلو به او نزدیک شد و فقط دستش را بر شانهاش فشرد. در فرهنگ کوچه یاس، کلمات اضافی همیشه اضافی بودند؛ سکوتِ تاییدآمیز، خود یک بیانیه بود.
وقتی در خانه بسته شد، علی چراغهای نشیمن را روشن کرد. نوری زرد و ملایم جایگزین غروب نارنجی شد.
«بیا بنشین، زهرا.»
زهرا، برخلاف شبهای گذشته، به جای رفتن به اتاق تاریک خود، روی مبل کنار علی نشست. فاصله میان آنها هنوز چند سانتیمتر بود، فاصلهای که در طول یک سال، تبدیل به یک دنیا شده بود.
«علی، میخوام چیزی رو بدونی،» زهرا با صدایی آرام، ولی استوار آغاز کرد. «آن صدا… آن صدایی که تو میشنیدی، بخشی از وجود من نبود که بخواد تو رو بترسانه. آن صدا، انعکاسِ فریادهای ناگفتهای بود که در روز دهم جنگ، در من خفه شدن. فریادهایی برای پسرم، امید.»
علی به سقف خیره شد. «من میدونستم که صدای توست، زهرا. اما ترسناک بود، چون… چون حس میکردم تو داری از من جدا میشوی و من نمیتونستم تو رو نگه دارم.»
«تو همیشه مرا نگه داشتی، حتا وقتی فکر میکردم افتادهام،» زهرا زمزمه کرد. «تو مرا با تکرار زندگیِ روزمره، با نرفتن به مغازه و ماندن در خانه، مجبور کردی که بمانم. میدونی چرا؟ چون میخواستی من صدای دنیا رو بشنوم، نه فقط صدای زنی که عزاداری میکنه.»
زهرا نفس عمیقی کشید و شروع به تعریف خاطراتی کرد که تا آن لحظه هیچگاه با علی در میان نگذاشته بود؛ خاطراتی از امید، پسر گمشدهشان در آن نبرد نامتعارف.
«امید… او هرگز اهل جنگ نبود. او عاشق کتاب بود، عاشق نجاری. یادم هست، پیش از اینکه آن احضاریه بیاید، تمام قفسه کتابهایش را با چوبهایی که خودش تراشیده بود، مرتب میکرد.
او همیشه میگفت: ‘مادر، این دنیا خیلی زیباست که بخوایم اون رو با خون رنگ کنیم.’ اما وقتی دولت اعلام کرد که باید دفاع کنیم، امید برای نخستین بار عصبانی شد. نه عصبانی از جنگ، که عصبانی از بیعدالتی.»
زهرا به یاد آورد که روز اعزام امید، کوچه یاس همه بیرون آمده بودند. علی با یونیفرمش، دستهایش را دور کمر امید حلقه کرده بود، نه برای خداحافظی، بلکه برای محکم نگه داشتن او.
«آن شب، شب پیش از رفتنش، آمد کنار من نشست. گفت: ‘مادر، اگر برنگشتم، به علی بگو که او همیشه برادر من بود، بهتر از برادر. به او بگو که مسوولیت تو با اوست.’»
این بخش از خاطره، خنجری بود که علی را دوباره زخم زد. او همه تلاشش را کرده بود که مسوولیت زهرا را بپذیرد، ولیدر ناباوری خود، زهرا را در عزاداریاش تنها گذاشته بود.
«زهرا، چرا اینها را الان میگویی؟» علی با صدایی لرزان پرسید. «من این مدت فکر میکردم اگر حرف بزنم، همه آن سالهایی که کنار هم بودیم، از بین میرود. فکر میکردم باید سکوت کنم تا تو آروم شوی.»
«سکوت، علی جان، سلاح دو لبهای است که جنگها را طولانیتر میکند. صدای من در پسِ تو بود، چون تو نمیخواستی آن رو بشنوی. صدای من، فریاد نبود، بلکه ناله حقیقت بود؛ حقیقتی که در آن ۱۲ روز به ما تحمیل شد. حقیقتِ مادرانگیای که بیدلیل قربانی شد.»
در بیرون، کوچه یاس همچنان بیدار بود. پیرمرد فالگیر، حاج آقا، فانوسی در حیاطش روشن کرده بود و آرام آواز میخواند. او نماد حافظه جمعی محله بود. اهالی نمیخواستند زهرا و علی را در تنهایی رها کنند. آنها نه به عنوان همسایه، که به عنوان خانواده، میخواستند بخشی از سنگینی را بردارند.
مشهدی خانم از پنجره نگاه میکرد. او شاهد لحظهای بود که علی برای نخستین بار پس از ماهها، با زهرا دست به دست، به سمت پنجره رفتند.
«ببین، حاج محمود،» مشهدی خانم زمزمه کرد. «آنها دارند برمیگردند. نور بیرون رو دیدن.»
حاج محمود، با صلابت همیشگیاش، سر تکان داد. «فقدان، مثل یک بمب ساعتی است. اگر آن رو به موقع از خانه بیرون نریزی، خودت رو منفجر میکنه. امید آنها رو از دست داد، اما این دو نفر، باید یکدیگر را پیدا کنند.»
در خانه، علی دیگر آن مرد افسرده دیروز نبود. او زنی را دیده بود که از اعماق جهنمِ فقدان بازگشته بود، نه برای انتقام، بلکه برای ادامه دادن. او صدای زهرا را درک کرده بود؛ صدایی که از هر جنگی خطرناکتر بود، چون بازمانده جنگی بود که دنیا را زیر سوال برده بود.
«ما باید یک کاری بکنیم، زهرا،» علی گفت، چشمانش برق میزد. «ما باید این صدا رو به یک روایت تبدیل کنیم. نه برای خودمان، برای کسانی که شاید الان در اتاقهای تاریکشان صدای کسی را میشنوند که رفته است.»
زهرا لبخند زد. لبخندی که علی در مدت عزلت، فراموش کرده بود چه شکلی است. «من فکر میکنم تو همین حالا آن کار رو کردی، علی. تو آمدی و درِ اتاق رو باز کردی. تو به صدای من گوش دادی، نه به سکوت خودم.»
آن شب، آنها تا سحر بیدار ماندند. آنها درباره امید، درباره جنگ، درباره سختیهای تحمل کردن صلح، و درباره زیباییهای ناچیز کوچه یاس صحبت کردند. صدای زهرا دیگر یک تهدید یا یک نجوا نبود؛ صدایی بود که خاطرات را زنده میکرد و آینده را میساخت.
چند ماه گذشت. سکوت اتاق نشیمن جای خود را به گفتگوهای آرام داد. زهرا دیگر شبها در اتاقش پناه نمیگرفت. او و علی شروع به ترمیم خانه کردند؛ کارهایی که امید همیشه دوست داشت انجام دهد. آنها ابتدا قفسه کتابهای چوبی را که امید ساخته بود، رنگ کردند و آن را در مرکز اتاق نشیمن قرار دادند.
علی، با اصرار زهرا، به تدریج دوباره به اجتماع پیوست. او در کارهای مسجد به پدرش کمک کرد و حتا شروع به ساختن نیمکتهای چوبی کوچک برای کودکان کوچه کرد، درست شبیه به کارهایی که امید در آرزویش بود.
صدای زهرا دیگر برای علی ترسناک نبود. آن صدا، اکنون تبدیل به یک یادآوری دایمی شده بود: یادآوری اینکه زندگی ادامه دارد، حتا اگر بهترین بخشهایش از دست رفته باشند. او یاد گرفته بود که آن صدا، انعکاسِ جنگ نبود، بل صدای مادری بود که میخواست پسرش فراموش نشود.
یک روز عصر، حدود شش ماه پس از آن شب تاریخی، علی و زهرا در ایوان خانه نشسته بودند. بوی شببو از حیاط مشهدی خانم میآمد و صدای خنده کودکان از انتهای کوچه.
علی، با لبخندی که حالا واقعیتر بود، گفت: «میدونی زهرا، من دیگر آن صدا رو نمیشنوم.»
زهرا به او نگاه کرد. «کدام صدا؟ صدای ناله؟»
«نه. آن ناله رو گاهی میشنوم، ولی دیگر مرا کنترل نمیکنه. چیزی که دیگر نمیشنوم، صدای ترس خودم ست.»
«ترس از چه چیزی؟»
«ترس از تنها موندن. ترس از اینکه اگر تو هم مرا ترک کنی، دوباره آن سکوت سنگین مرا ببلعه.»
زهرا دست او رو فشرد. «ما هر دو در آن جنگ، بخشی از خودمون رو از دست دادیم. من امید رو، و تو بخشی از روحت رو در ناتوانی در نجات دادن. اما حالا، ما همدیگر روداریم. ما یک روایت جدید ساختهایم. روایتی که در آن، امید بخشی از هر لبخند ماست، نه تنها یک سوگواره.»
در آن سال، مردمان کوچه یاس تصمیم گرفتند که مراسم یادبود امید را به شکلی متفاوت برگزار کنند. نه تنها یک فاتحه خوانی، که جشنی کوچک برای یادبود جوانی که عاشق زندگی بود.
حاج محمود، پدر علی، در مراسم اعلام کرد: با کمک علی و زهرا، قرار است یک کارگاه کوچک نجاری برای جوانان محله تأسیس شود، به نام کارگاه «امید».
زمانی که زهرا برای سخنرانی به جایگاه آمد، همه ساکت شدند. او دیگر آن زن افسرده با لباس سیاه نبود. او لباسی ساده و روشن پوشیده بود و در دستانش، یکی از همان قفسههای چوبی ساخته شده توسط امید را نگه داشته بود.
«سالها پیش، پسر من در جنگی ناخواسته جان باخت،» زهرا با صدایی که لرزش نداشت، آغاز کرد. «آن روز، من فکر کردم دنیا به پایان رسیده ست. صدایی که من میشنیدم، فقط صدای نبودن بود. صدای جنگی که هیچ برنده واقعی نداشت. اما شما، مردم کوچه یاس، به من یاد دادید که سکوت، تنها در صورتی شکستنی است که صدایِ بودنِ دیگری آن رو بشکنه.»
او به علی نگاه کرد. «علی با سکوتش به من اجازه داد که عزاداری کنم، اما با بازگشتش به زندگی، به من نشان داد که چگونه میتونم مادرِ یک قهرمان باشم، نه فقط مادر یک قربانی. صدای من از این پس، صدای ادامه دادن خواهد بود.»
مراسم با شادی کمرنگی به پایان رسید. کودکان با نیمکتهای جدید علی بازی میکردند و بوی غذای مشهدی خانم دوباره در کوچه پیچیده بود.
علی و زهرا، شب هنگام، در ایوان خانه نشسته بودند. آنها به کوچه نگاه میکردند که حالا پر از نورهای گرم و صداهای زندگی بود.
«فکر میکنی امید حالا کجاست؟» علی پرسید.
زهرا سرش را روی شانه علی گذاشت. «او در هر تکه چوبی است که ما میتراشیم. او در صدای خنده بچههای این کوچه است که حالا امنیت بیشتری دارند. او در این آرامشی است که ما پس از توفان پیدا کردهایم. ما دیگر تنها بازمانده نیستیم، علی. ما شاهدانی هستیم که تصمیم گرفتند زنده بمانند.»
صدای زن، صدای مادر، دیگر تنها در پسِ سر علی نبود. حالا این صدا در همه کوچه پیچیده بود؛ صدایی که نشان میداد چگونه میتوان از میان ویرانههای یک جنگ و یک نبود عمیق، با تکیه بر ریشههای محکم خانوادگی و همسایگی، دوباره ایستاد و به استقبال آفتاب فردا رفت. سکوت شکسته بود و زندگی، با همهِ تلخیهایش، همچنان جاری بود.
ارسال نظر به عنوان مهمان