نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

انجمن ادبی شعر سپید اهواز در آیینی باشکوه و شاعرانه، با حضور جمعی از شاعران جوان و پیشکسوت خوزستان، از استاد "محمود نایل"، شاعر، آموزگار، منتقد و رسانهنگار خوزستانی، در دیدارگاه شهر کتاب سیتی سنتر خلیج فارس قدردانی کرد.
به گزارش پایگاه خبری- تحلیلی حبیب خبر، این نشست ادبی روز بیست و سوم مهرماه ۱۴۰۴ و به مدیریت استاد علیرضا شکرریز برگزار شد و فضای صمیمی و شاعرانهای را رقم زد که شاهد حضور عاشقان شعر و ادبیات بود.
*سخنان استاد "محمود نائل":
در آغاز این نشست ادبی، استاد محمود نائل با خاطرهای از زمانی که به انجمن شاعران متعهد و مسلمان خوزستان پیوست، گفت: "سال ۶۵ رفتم از خیابان نادری اهواز کفش بخرم؛ یک تابلویی کوچک نگاهم را گرفت: "انجمن شاعران متعهد و مسلمان خوزستان". وارد شدم و با زندهیاد "محمد شیدای دزفولی" آشنا شدم که آن زمان رییس انجمن بود. او حقی عظیم بر گردن ما دارد... در انجمن، شماری شعر میخواندند و گفت و گو میکردند. این نشستها ادامه پیدا کرد تا امروز که دورههای متفاوتی را با آقای علیرضا شکرریز گذراندهایم."
او افزود: "بدون ریا و تملق میگویم: آقای "شکرریز" حقیقتاً به دنبال شعر بود و هست. خیلی پیگیری کردند و زحمت کشیدند و خوشحالم که این تلاش ها به نتیجه رسید. برای همه دوستان آرزوی تندرستی میکنم. امیدوارم همه شاد باشند، شعر بخوانند و به آرزوهایشان برسند."
در ادامه "علیرضا شکرریز" با اشاره به نگرش استاد نائل به شعر گفت: "استاد نایل باور دارد که شعر راه خود را پیدا میکند. ایشان گفته بودند: "اگر کتاب شعر را چال و خاک کنم، روزی کسی آن خاک را کنار میزند و بی گمان حرف ما دیده میشود."
او افزود: "از شعرهای استاد نائل سه کتاب چاپ و پخش شده است: ماه خسته (حوزه هنری)، "نهیب سنگ" و "کرانه پیدا" که با تلاش آقایان بهمن ساکی و علی یاری به چاپ رسیدهاند.
سخنان استاد محمود نائل درباره شعر و چاپ کتاب
استاد نائل درباره فلسفهی شعر و انتشار آثار گفت: "اگر شعر اثرگذار باشد، حتا بعد از ما هم به بیرون راه پیدا میکند. اگر نه، بهتر است چاپ نشود. مانند یانیس ریتسوس، شاعر یونانی که بیش از نیمی از عمرش را در اردوگاههای کار اجباری گذراند و کتابش "دیگ دود زده" بعداً جهانی شد."
علیرضا شکرریز در ادامه چند بند از شعرهایی استاد محمود نائل خواند:
"بغلت/ بغلت روی گونههایم/ دریا با همه دوریش نزدیک است"
" مرا به باغچهای فروخت/ آنکه چشمانش را کنار پیاله ام جا نهاد/ خون شیشه/ به کام الماسها حرف کهنه است/ خون نسیم را او/ کنار باغچه ریخت."
"پروانهای که تنها سفر میکند/ آشوب جهان در دلش جاری ست/ مثل مردی که مات و بی سخن/ روبروی تو نشسته است"
سپس "محمد شریفی" در سخنانی گفت: دوستان عزیز! واقعا سنگ تمام گذاشتید برای حضور دوست ارجمند جناب نائل که از بهترینهاست چه در اخلاق چه در رفتار اجتماعی و چه در دوستی و چه در هنر و ادبیات. من این دومین باری است که در این سال دارم ایشان را زیارت می کنم. برای این دوست عزیز آرزوی تندرستی دارم.
"دیگر خواب بوسیدن گلها را /برای کسی تعریف نمی کنم/ میترسم/ جهان یکسره عاشق شود/ و من از دوست داشتن تو جا بمانم/ خدای من/ خانه های سوخته عذاب/ چگونه ایستاده است/ و من بعد از این چگونه میتوانم باز/ حرفی از تو بگویم/ و از خوابهایم که بوی تو می دهد"
* "کریم خسروی راد" شاعر بعدی بود که ابراز کرد:" قبل از اینکه بخواهم یک پیشینهای از شاعر معاصر(محمود نائل) داشته باشم میخواهم این را عرض کنم که تمام کلمات درباره هنر انسانی این شاعر قاصرند؛ چون او یک معلم خوب است که ما سالهاست او را می شناسیم.
البته محمود. نائل را نمی شود در۱۰ دقیقه نشستن و حرف زدن شناساند. او فردی است که هم با شعر زندگی میکند و هم شعر در کنار او زندگی میکند. این خیلی برای انسان امروز ما که به ظاهر شاعرند تفاوت دارد.
محمود نائل معلم و شاعر این دیار است. که مدتها هم و غم خود را برای احیای انسانیت و شعور آدمیت در طبقه اخلاص نهاده و سالهای سال در کسوت سردبیری مجله پل . هفتهنامه دوشنبه مجال یافته تا به انگیزه عمدی خود حکیمانه و عالمانه رستاخیزی از کلمات را در مجموعهای به نام ماه خسته به منصه ظهور برساند.

*"حبیب الله بهرامی" بی درود گفت: "در دنیای بی اعتنایی/ هیچ نگاهی/ مایل نمیشود/ اگرچه دست نیاز/ افقی باشد"
او سپس گفت: استاد نائل تنها در زمینه شعر و نقد استاد نیستند ایشان استاد نویسندگی، یادداشت نویسی و روزنامه نگاری هم هستند و در دهه ۸۰ من از ایشان بسیار یاد گرفتم.
او در ادامه با اجازه از حضرت حافظ شیرازی که بیستم مهر روز ایشان بود غزل طنزی خواند.
*"مجید کریمی" سخنران و شاعر بعدی بود از سه دهه دوستی با استاد نائل گفت و افزود: چقدر منتظر باران ماندیم ولی ابرها را به هم نچسباندیم/ چقدر پشت پنجره نشستیم و آفتابی ندیدیم. ما نقطه هیچ الفبایی نشدیم و خیال میکنیم جهان در مشت ماست/ اینگونه بگویم که هستیم شاعرانی عاشق پیشه/ فرسنگها جلوتر از همیشه/ دستهای خالی/ تنها هدیه ماست/
* "شیشه گر" که آمد ندا داد:"صدایت میزنم یا مهدیا با شور و شیدایی/ به امیدی در آدینه ای یارا تو باز آیی/ به دنبال تو میگردم دعایت بر لبم جاری است/ نگاهی گرم میگیرم به فردایی که میآی "
*خانم "شمسایی" سرود: "کسی کنار شکستنم/ به وزن جهان فکر میکند/ به هر تکه به هر انفجار /که نام ستاره اش را به خاطر نمی آورد/ و دورتر کودکی/ آسمان را /در دستهای کوچکش پنهان میکند/ آینه نیستم/ تنها بازتاب هزار لبخند ترک خوردهام/ در من پرندهای بالهایش را به خاکستری نازا میسپارد"
* هیچ شعری را نقد نکردم
*استاد "محمود نائل" درباره نقد شعر گفت: من هیچ جا هیچ شعری را نقد نکردم. با خودم فکر میکنم که یک اثر هنری حالا یک حسی رو به مخاطب می دهد. ما دچار چه حسی می شویم وقتی کسی میخواند کسی نقاشی می کند ما را به کجا و کدام جهان می برد. آیا آن جهان در دسترس است. آنقدر دور است که ما نمی بینیم یا اینکه هنرمند قصد فریب مخاطب را دارد. این ها خیلی مهم هستند. من در شعرهای خانم شمسایی آن گونه که حس کردم یک حس انسانی عمیق بود از شرایطی که دارند. خیالپردازیشان خیلی حوب بود. البته جای کار هم دارد. یکی از وجوه خیال پردازی این است که عبارت را کوتاهتر مطرح کنید. هرچقدر عبارت کمتر باشه سریعتر درک میشود اما شعرتان به دل من نشست.
*خانم "اسدپور" از چرخ خیاطی نالید:"چرخ خیاطی/ با سرگیجه/ زخم پارچه را تکرار میکند/ آخرین نفس/ در عصر آخرین دکمه/ مرگ سالهاست/ لباس ما را میدوزد؟"
*خانم "تمیمی" هم از امید گفت:"دیگر/ نه به آمدنت امیدی دارم/ نه به رفتنت هراسی/ اگر باران ببارد/ روی سقفم چتر نمیگیرمگ اگر خورشید بتابد/ سایهام را جمع نمیکنم/ عقربه ها را/ از ساعت جدا کرده ام/ کلیدها را از در/ می خواهم به هیچ در و دیواری/ در اتاقی خالی بایستم/ مثل کبوتری که پرواز را از یاد برده است..."
*ولی "علیرضا شکرریز" از سال های آغاز سرودن شعر گفت:" در ابتدای دهه ۸۰ که وارد دنیای حرفه ای شعر شدم برای استاد نائل نوشته بودم: "کاش در تمام شهر/ دو خانه بیش نبود/ وقتی پشت بام میآمدم/ تو را بر بام دیگر میدیدم"
او در ادامه شعر دیگری از خود خواند:
"تنهایی را تنها نمیگذارت/ تنهایی را خودش تنها برده است/ با چراغ همی گشت گرد شهر/ در رودخانه هایی که از پا درآوردی /در بادهای قطبی/ بادهای اشراق در پیراهنت/ سنبلها را برای چه نگاه میکنی/ ماهِ پابرهنه ات ... ندارد/ از عینک شکسته روز/ در قلمرو تابستان/ محمود صدای ما را از طبقه سوم آسمان نه/ از این برجهای بیشعور میشنوی/ ما آدم های های هایِ وای وای شده ایم/ و بیابان به آب که وقتی نگاهش میکنی/ روانی میشود/ موج در جنگ در دفهایی که میزنی که میزدند/ زیر پلکهایت پنهانم کن/ میخواهم چکه کنم/ زیر درختی که پای قلبت سجده کرد."
* و"محیط" رقص لچک دختر بچه ای:"روبروی قاب خاورمیانه میایستم/ لچک دخترکی در باغ میرقصد/ موهایش از گلیمش درازتر شود/ باید به سار نشسته روی سنگ بیندیشد/سار/ سنگ/ سنگسار"

*خانم "جلیلیان" پاییز را بهانه کرد:"پاییز/ ادامه نگاه تو بود/ وقتی که چشمها را/ دوخته بودی به برگ ریزان/ و فوج فوج اندوه در نگاهت موج میزد/ میدیدمت در بیدستان/ چشم ها را ریز میکردی و/ دسته دسته ستاره از گوشه چشمانت سرریز/ زمان در نگاهت جاری و تو ماندی کنار بید/ ای تصویر ماه روشن در آب تاریک/ که عشق را به نام کوچکش صدا میزنی/ و صدایت چون سمفونی میسوزاند تا عمق وجود را/ کاش خاری بودی در چشمهایم تا نگاهم از کنارت رد می شد و من که تنهایییام را در آغوش گرفتم با انگشت های بی جانم/ اندوه را از چشمانت پاک میکردم/ حالا ای گمشده در روزهای دیرین/ بگو / بگو / پس چرا روایت من و تو/ ما نشد؟"
*"ترابی زاده" هم از هزار لیل گله کرد: "و در بشارت چشمش هزار لیل و یکی لیل جاری بود/ که خوابگرد و هراس انگیز با ناخنی از آتش/ رگ خواب مرا می زد/ گفتم بیا به زخم به کلمه به نور برگردیم/ و صبح لقمه ای از آفتاب بگیریم و/ چای را در تکلم و لبخند شیرین کنیم/ دریقا که در بشارت چشم هاش هزار لیل و یکی لیل جاری بودد...."
* "آقای "تمیمی" هم از خوناب سرود:"ای خون/ آیا تو آب نیستی/ که از شرم زندگانی اینگونه ای/ یا دسته گلی سرخ/ که ولادت ما به آب داد/ یا عصاره حیات اناری که ندانسته له کردی/ میترسم/ میترسم روزی از کوچه خیابانهای پیکرم سر بتابی/ و سرانجام این همه سرگردانی را بخور/ آن روزها سخن چه خواهد بود/ پیکری غرق در فوارههای تو."
"بارها را شما میبرید ای استخوان ها. غذاها و نوشیدنیها/ دردها عمیق که میشوند/ به شما میرسند/ نوازشها را پوست میبرند. بوسهها را لبها و گونه ها/لذتها را روحی که نمیدانم کجا مخفی است/ و آنچه را میستایند/ چشم است و ابرو/ جامعه طبقاتی کوچکی است/ پیکری که با خود حمل می کنی."
*خانم "سیلاوی" از بردار رفتن موهای شرابی دختری نگران بود: "به چشم های تو پناه می آورد/ به سلیقه بغض ها، ذائقه مرگ/ از ارتفاع گلو میگوید/ چند اپیزود پایینتر/ دختری موهای شرابیاش را دار میزند/ در رمق سکوتی زرد/ گاهی جورابها نان آور میشوند/ به روز مشکوکم/ به پریشانی شب/ به تقویمی که بین ۳۰ ام و سی و یکم واژه های پراکنده سفیدم را سرقت میکند/ قرار بود دیوار شود/ برای سایهای که/ با مرگ خودکشی کرده/ برای تو/ این حال خودم را دوست دارم."
*"علیرضا شکرریز" شعر دیگری از استاد "محمود نائل" خواند:
"نیلوفری میان نگاهم روییده است/ با حاشیه ای از طعم ارغوان/ و اینک که ستاره ای میان گلویم میسوزد/ در مییابم هزار چه میگوید/ مرا خراب کن خراب/ خراب آنچه که میدانی/ من که پیراهنم را میان رقص دریده ام/ از رونق سیاه کنج لبهایت/ از چه بی نصیب ام."
* "پورهاشم" هم با مرگ سخن گفت:"مرگ پیشتر مرده است/ درازی سایه به قبر/ اندام عزرائیل را کش داده/ پرتابم کن/ انار در چشم انداز واپسین برهنه مانده/ تا باد بپیچد به درگاهش/ که مرگ به مرگ/ سلام میکند."
* "علی محمدی" هم دیوانه را شناساند:"گاهی فکر میکنم/ همین یک ساعت بس است/ ناگهان در من دخترکی میروید/ که در چشمهایش هزاران جمجمه نقش پیری میزند/ دیوانه کسی است/ که سهم خود را از همه دریافت کرده است"
*"علیرضا دایی" برای آرام شدن دلش پیشنهاد داد: "یک لحظه کنارم بنشین تا دلم آرام بگیرد/ بنشین که دل بی تو به زخمش فقط آرام بگیرد/ بنشین و ببین حال خزان دل من را/ شاید به نگاه تو کمی رنگ بگیرد/ از دل چه بگویم که جز غم خبری نیست چند جمله بگو تا نفست بر دلم آرام بگیرد..."
* " بقال زاده": پایان هجران را خواستار شد: "تا طنین عشق تو بر گوش یاران می رسد/ هر کسی دارد نشان عشق با جان می رسد/ من که در این ره بسی خام و پریشان توام/ کی به گوشم مژده ی پایان هجران می رسد"

* "فرجی" فصل تغزل را برگ زد: "در فصل چندم تغزل/ زنی فریاد میکشید" جوراب جوراب" کسی نمیخرید/ چشمانش/ خواب سکهها را مرور میکرد"
"باران/ درون آیه پنهان شده/ زبان آینه را نمیدانم/ باید گریه کنم/ شاید آینه بفهمد"
"میگفتند چیزی نیست/ لقمهای در گلویش گیر کرده است/ چند روز بعد روزنامهها نوشتند:" دزد یک قرص نان دستگیر شد"
* "ابوالحسنی" به سراغ جنگ جهانی رفت: "سپاسگزاری از آقای نادری که این فضا را در اختیار ما گذاشتن برای نشست های شعر آن هم در کشوری که دولت خودش رو متوجه هیچی نمیدونه فوق العاده است. واقعا من سر تعظیم ارادت فرو می آورم.
"بدون اعلان/ بدون گلوله/ دنیا را خاکستر کرد/ جنگ جهانی ناتمام بود/ رفتن ات"
* خانم "شجاعی" هم از دهان سوخته تریبون گفت: " کدام کمربند/ جهان را محکم ببند/ در شبی که منتشر میشود/ از آن/ آهنگ/ هر روز /روز مهربان روی ناخنهایش ماه را میکشد/ بلند می رود/ کوتاه می آید/ میان این همه ستاره/ کسی به زبانش نمیآید/ کدام حوصله زیبا/ که دیگر نه خودش را دارد/ نه دیگری را/ این درد/ که روی نسخه کاهی/ عمود کشیده میشود/ به سایهبان آخر فکر میکند/ در مدارهای صفر/ با همین دو چشم سیاه/ نقطه دیو عوض میشود/ روزنهای روشن روی لبهایم میگوید/ دهان سوخته این تریبون/ با هیچ طبری/ باز نمیشود."
* ولی "سروش نزاهی" از کارون جان و سینما ساحل یاد کرد: "دیگر کارون به اینجایش رسیده/ که برای بلیتی در بازار سیاه/ تمام اسکناسهای خشکش را می دهد/ که سکانس از یاد رفتنم را فراموش کند/ کارون جان! /شنیده ام صندلیهای سینما ساحل استاندارد است/ اما باز نگرانم/ از شدت این جریان/ ستون فقراتت آسیب ببیند/ عزیزم به همه بگو/ فرقمان ستون فقراتمان است/ و اگر آخرین اخطارم را/ از ساحل سینما میشنوید/ همین حالا با صندلی چرخ دارت/ که پس از جنگ/ مثل پروانه به دور خود میچرخید/ از ساحل فاصله بگیر فاصله بگیر/ به خدا این روزها عمری است حتا من از خودم فاصله گرفته ام "
*"علیرضا شکرریز" به هارمونی و موسیقی واژه های شعر استاد نائل اشاره کرد:" یک اتفاق دیگری که در شعر استاد نایل به نظرم وجود دارد، هارمونی و موسیقی درونی کلمات است که حالا یک کار من اینجا برای تان می خوانم: "در چنگ میفشارمت ای قلب نانجیب/ ای هرزه گرد تلخ کام/ از یار بینصیب/ سزا تو راست که همنشینی دیو میکنی/ بخندی به آشکار و به فرجام/ دیده تر کن"
* "مهدی ربیع" شستن دستانش را بهانه کرد: "دستهایم رو شستم/ اما خاطره ات /هنوز زیر ناخنهایم مانده است"

*خانم "بهروزیان" از خیابان ها و ترافیک ابراز نگرانی کرد: "در خشکسالی آفتاب/ سکوت پرچانه خانه گمم میکند/ در فکر عرق آلوده یک اتفاق/ به تقاطع مضطرب خیابان میروم/ فرشتهای زیر رگ های شهر/ گناه را تزریق و نشئه دودی ماشین ها/ رقص نور میکشد/ ترافیک خودش را میخورد/ چراغ چشمک زن میخندد/ سبز/ زرد/ قرمز خط کشیده به بلوغ عروسکها/ زیر لاشههای مومیایی/ مژده/ حراج ویترینها/ گلویم میفشاردم/ شهر/ ترافیک/ جدول/ حل شده ام/ با چند زن در پیراهنم/ با چشمهایی خمار/ موهایی بابوی شراب/ و دهانی که بوی شعر میداد/ خیابان ترمزش برید/ زیر جریمههای بیقواره... "
* "حسنوند"دست به نیایش برد:"ای هستی من میلاد تو آمد به جهان/ شد رور دلم روشن ز خورشید نهان/ خندیدی و گل های بهاران همه گفتند/امروز چه زیباست چه شیرین چه عیان..."
* و "عقیلی" با چند هایکو یا کوتاه مانند آه شب چله را به یاد آورد:
"شعبه زمستان/ اعدام آدم برفی/ کنار بخاری"
"اعتماد به چاقوی ابراهیم/ کافیست/ برای بریدن تار و موی آخرتم"
" پذیرایی چوپان/ از یازده برادر/ با یخ در بهشت مسموم"
"نذر آب سقاخانه/ در دست القمه/ برای شب چله"
*سخنان پایانی استاد "محمود نائل":
به نام خداوندان بی همتا. تو پروردگار مهربان. سلام عرض می کنم خدمت همه عزیزان. قدردانی ویژه می کنم از آقای دکتر نادری همچنین دوست بسیار عزیز آقای شکرریز. خوشحالم که بازم می بینم آقایانک محمد شریفی، حبیب الله بهرامی، کریم خسروی راد و مجید کریمی.
شعرها را سعی کردم با دقت گوش کنم. در شعر دوستان نکات مهمی هست؛ از جمله خیال پردازی عصاره ایهام و ظرف زبان. شاعر باید آنقدر توانمند باشد که لحظه نوشتن قدرت احضار واژه ها را داشته باشد. قدرت احضار وقتی به دست می آید که دایره واژگانی ما بسیار وسیع باشد.
فکر نمی کردم که با چنین جمعی روبه رو شوم؛ جو خیلی صمیمی، دوستانه و در عید حال در تلاش برای یافتن جان شعر. قصد سخنرانی هم ندارم. اگر اجازه بدهید یک شعر بخوانم:

"جهان عجیبی است پسرم/ جهانی عجیب/ هیچکس/ از سرنوشت خود راضی نیست/ که نه او/ که بوی افیونش همسایگان را به سرفه می اندازد همچنان/ و لم داده بر خرمن دلارها/ مطالباتش را محاسبه و صید می کند/نه اهالی غزه و سومالی و کنیا/ و طیف کثیری میان این دو/ که تازیانه می خورند بی وقفه/ و شکر می کنم مدام/ نه من که آرزو داشتم/ جویباری هر چند کوچک و کم عرض بودم/ برای آرامش عطش پرندگان/ تماشای شور و شوق آب بازی کودکان/ نه! هیچ کس از سرنوشت خود راضی نیست/ آیهان! پسر گنجشک دل و هوشیار و دانای من/ مراقب باش/ خیلی مراقب باش/ تمام جزییات صفحه را/ با دقت هرچه تمام تر/ نگاه کن/ با تامل و اعتماد به نفس/ مهره ها را جابه جا/ پاروها را محکم بچسب/ در رفتار موج ها/ اطمینان کن ابتدا/ از استحکام زین/ به قاعده بران/ طوری که خشنود باشی از سرنوشت خود؛ فردا."
* "احسان روشندل" آخرین شاعری بود که دنیا را زندان دید: "آری دنیا زندان است و من هم اسیرم/ برای رهایی مثل شیر در کمینم/ در دنیای دیگر چیست در بقچه اش ماهی هم هست/ کاش می شد دلم را خوش کنم که امکان از خوبی جستن هست/ یوسف خوشحال نباش که بیرون می آیی ز چاه/ که تا یعقوب نبینی هست عم و زندان و آه"
* سخنان دکتر محمود نادری:
به نام پروردگار مهربان. در حقیقت پس از شعرخوانی استاد نائل، سخن گفتن خیلی سخت است ولی می گویم: سال ها پیش به دلیل یک موقعیت اداری ساکن اصفهان بودم و به شدت دلتنگ اهواز می شدم. به خودم می گفتم من برای چه چیز اهواز دلم تنگ می شه؟ برای میدون شهدا، برای بازار کاوه و شب های روشنش؟ برای دانشگاهش؟ و برای محمود نائل. سال ها در کنار این اسم از مهربانی و از زیبایی بهره بردم. البته غیر از محمود نائل دلم برای صدای خش دار و عاشقانه های "محمد شریفی" هم خیلی تنگ می شد.
چه خوب است که همه عزیزان اینجا هستند. از نشانه های حیات یک جامعه بشری، شعر و داستان و رویدادهای ادبی و هنری آن هست.
من همه دورهایم را زده ام. اهواز انتخاب نخست و آخر من برای زندگی است. در اصفهان، همدان و تهران بودم. نگاه مدرن و دردمند مسوولیت پذیر و متعهدی که در جوانان و استادان ما جاری است به ندرت در جاهای دیگر می بینیم.
پس از چهار دهه فعالیت فرهنگی به من ثابت شد که قدر تک تک شاعران مان را باید بدانیم. از لحظه به لحظه شان بهره ببریم. دلمان خوش است که در شهر و کشوری زندگی می کنیم که صاحب تمدنی هستیم که به زبان هزار سال پیش حرف می زنیم به زبان هزاران سال پیش شعر می شنویم.
چند روز پیش افتخار داشتیم که میزبان آیین حضرت حافظی در همین شهر کتاب باشیم. دوست عزیزم جناب دکتر "قاسمی پور "عنوان زیبایی برای درونمایه سخنانش طراحی کرده بود. به نام "حافظ دوستدار زندگی و زیبایی" ما ملتی هستیم که زندگی و زیبایی را دوست داریم. با حافظ گفت و گو می کنیم. فال می گیریم. یکی از بزرگانی که به کشور ما آمده بود می گفت: ایرانی ها ملتی هستند که سر چهارراه هایشان شعر می گویند و می خوانند. این ها به ما اعتماد به نفس و قدرت می دهد که زیست فرهنگی را تقویت کنیم.
برای من باعث افتخار است که در مجموعه شهر کتاب میزبان حیات و روشنی شهرمان باشیم. اینجا یک شهر است. شهری بر بنیاد آگاهی و دانایی.
وظیفه خودم می دانم که همه این احترام و اعتبار را تقدیم کنم به برادر عزیزم جناب آقای مهندس احسان جهانشاهی مدیر مجموعه شهر کتاب که تنها با ذوق و شوق این مجموعه را در اختیار رویدادهای ای فرهنگی و هنری اهواز گذاشته است. برای من سخت است که در برابر شما صحبت بکنم چون بیان شما از جنس واژه ها و ترکیب های ادبی است. واژه هایی که معجزه دین ما است.
امیدوارم همه دوستان در این دیدارگاه بیش از پیش بدرخشند و ما این افتخار را داشته باشیم که در خدمت تان باشیم. من استاد "محمود نائل" را دوستدار زندگی و زیبایی می دانم.

گفتنی است: در پایان این نکوداشت با پیشکش لوحی با امضای مدیر انجمن ادبی شعر سپید و مدیر شهر کتاب از استاد محمود نائل سپاسگزاری شد و در ادامه یک نگاره گرفته شد تا در حافظه انجمن شعر سپید اهواز و دیگر انجمن های ادبی به یادگار بماند.
گزارش از: ح. ب. بیرگانی
ارسال نظر به عنوان مهمان