نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

حبیب خبر- بهرامی بیرگانی:
"یازدهم آبانماه ۱۴۰۴، شهرستان "امیدیه" در زادروز قهرمان کوچک اش، (امیرمحمد انصاری)، ایستاده بود.
شهری که دو سال پیش شاهد سوختن نوجوان ۱۶ سالهای در آتش فداکاری برای نجات مادر و خواهرانش بود، اکنون به احترام او تندیسی از «ققنوس» برپا کرد.
این آیین نه تنها رونمایی از یک المان سنگی بود، که تجدید میثاقی با «گفتمان دیگرخواهی» بود؛ در فضای سرشار از اندوه و افتخار، پس از سخنانی که معنای ایثار را تفسیر میکرد.
این بانگ "امیرمحمد" بود که از میان سطرهای دستخطش برخاست و بر جانهای باشندگان نشست؛ بانگی که نشان میداد روح یک نوجوان چگونه میتواند از دل خاکسترها برخیزد و پیامی از مهربانی و عدالت را برای همیشه در حافظه یک ملت حک کند."
ساعت هنوز به هفت بامداد نرسیده بود که میدان شهیدان اهواز، با آن پارک خلوت اش- که یک شهید گمنام در آرامگاه آن آرمیده و نیز یک بی خانمان در چند متری آرامگاه با یک پتو بر چمن های پارک خوابیده، پایگاهی شد برای سفری که قرار بود رنگ روایت بگیرد.
نخستین نفری بودم که به پارک رسیدم؛ سپس آ"هوشنگ ..." دوست دیرین و روزنامه نگارم و دیگر رسانه نگاران آمدند.

پیش از آمدن مینی بوس به آرامگاه یک شهید گمنام رفتیم و با خوانش فاتحه ای یاد او و دیگر شهیدان را گرامی داشتیم و در بازگشت هم نیم نگاهی به بی خانمان خوابیده در پارک انداختیم و با دیدن مینیبوس شرکت بهرهبرداری نفت و گاز آغاجاری، سفرمان- در حالی که عقربه های ساعت هنوز به هشت بامداد یازدهم آبان ماه نرسیده بود- آغاز شد؛ سفری که در آن دو نفر نیامدند و دو نفر هم «چُرتی کوتاه» در مینی بوس زدند و من و "سید" هم، درِ مشکل های این استان را یکییکی گشودیم؛ بیآنکه هیچکدام را ببندیم. شاید بستهشدنش کار ما نبود و بی گمان کار کارگزارانی بوده که در حل آنها تلاش نکردند و ما هنوز امید داریم روزی این درها را برای همیشه ببندند.
راه، اهواز- امیدیه هم هموار بود و هم ناهموار؛ هم خاکی و خشک و هم پر از دست انداز و موانع و آسفالت هایی که خواب را از سر رانندگان می پراند!

چشم اندازهایی همچون دشت و دره و تپه و ماهور همراه با درختانی بی بر در زمین هایی زرد و لبریز از خار و خاشاک- که مشعل های نفتی سرخ را در آغوش داشتند- نگاهگیرم کرد. مشعل هایی که ثروت ملی را می سوزاندند و دود آن طبیعت بی جان دار جاندار را نوازش می کرد بی آنکه کارگزاران ما در آن دستی داشته باشند!!
ناگهان "امیدیه" خود را نشان داد؛ سبزتر از آنچه در اندیشه سی سال پیش من بود؛ روشنتر از اهواز، شبیه شهری که میخواهد خودش را آرام بر قلب رهگذران بنشاند.
ساعت ۹ و ۳۰ دقیقه را نشان می داد که از مینی بوس پیاده شدیم و گام در جایگاه برگزاری آیین رونمایی گذاشتیم، مجری در حال سخنرانی بود. در فضایی دست ساز که دربرگیرنده آفتاب و سایه بود، واژههایی درباره فداکاری، بزرگی و «زادروز دوباره» "امیر محمد" به گوش رسید. نخستینبار بود که در استان، برای فداکاری نوجوانی، المانی ساخته شده بود؛ اتفاقی که با نام «ققنوس امیرمحمد» معنا میگرفت.

سخنرانان- از مدیرعامل شرکت بهرهبرداری نفت و گاز آغاجاری گرفته تا امام جمعه امیدیه- هر یک از زاویهای به این نوجوان نگاه کردند:
یکی از «تعهد ذاتی یک نوجوان» گفت، دیگری از «حکمت امتحان الهی»، و "نبرد دو گفتمان: "اومانیسم خودمحور در برابر فرهنگ ایثار."
ولی در میان همه این واژهها، یک نامه کوتاه، «دستخط امیرمحمد»، جایگاه را به سکوتی عجیب واداشت. نوجوانی ۱۶ ساله نوشته بود:

"آری اینچنین است. در این دنیا هر نیکی و بدی که به همنوعان خویش بکنی به خودمان باز می گردد. چرخ فلک را تصور کنید؛ دنیا نیز این گونه است. فراز و فرود داره، بالا و پایین، اما هر چه باشد دائما در حال گردش است. دل بشکنی یا شاد کنی مهربانی یا ظلم کنی بخشنده باشی یا بخیل آن که نتیجه را می دهد تو هستی.
مهربانی کن، بخشنده باش. دوستانت را ببخش. اشک هیچ مظلومی را نریز. به کسی که هرگز محبت ندیده گله نکن. مهربانی و عشق را بچشان به دیگران. زمین گرد است. آن که به آرامش خواهد رسید تو هستی.
اگر اشک مظلومی را ریختی، دل شکستی، بدی کردی، بی شک جواب ستم هایت را خواهی دید. آن زمان یقین می یابی که بازتاب کارهایت است. با دنیا آشتی کن به آن لبخند بزن. قطعا سبب می شه که خوبی را سرلوحه زندگی خود قرار بدی و به دیگران مهر بورزی تا مهربانی ببینی."
این سطرهای یک نوجوانی معمولی نبود. این نوشته، مانند سایهای روشن، روی همه صندلیهای جایگاه افتاد؛ گویی "امیرمحمد" خودش میان جمع نشسته بود و آرام لبخند میزد.
*ققنوس؛ نماد شهری که میخواهد بایستد
تندیس "امیرمحمد انصاری"، «ققنوس طلایی»، تنها یک المان شهری نبود. یادآور این حقیقت بود که گاهی یک نوجوان، با یک تصمیم، میتواند روح یک شهر را از بیحسی، از فراموشی و از روزمرگی نجات دهد.
مدیرعامل شرکت بهرهبرداری نفت و گاز آغاجاری با صدایی که گاه لرزش احساس داشت، گفت:"این حرکت کوچک ما، در برابر فداکاری چنین نوجوانی، هیچ است. ولی شاید تسکینی باشد بر دل خانوادهای که داغش ابدی است."

امام جمعه امیدیه هم، در تحلیلی گستردهتر، این فداکاری را در امتداد «گفتمان دیگرخواهی» دانست؛ همان جریانی که از صدر اسلام تا دفاع مقدس تداوم داشته است.
*"ققنوسِ امیدیه، روایت ناتمام یک روز روشن"

پس از لحظه هایی که جایگاه از سرود گروه «ایراندخت ایران» احساس غرور کرد، صداهای آشنا ولی پرطنین دیگری فضا را پر کرد.

«رضا چراغی»، خواننده نامآشنای خوزستانی، دو سرود انقلابی را با لحنی خواند که انگار از عمق سینه زخمی این خاک برمیخاست؛ از همان جایی که قصه فداکاری "امیرمحمد" آغاز شده بود.
مردم آرام نشسته بودند، ولی نگاهها روی سن میدوید؛ جایی که قرار بود بخشی از حقیقت این روز روشن شده و بر جانها بنشیند.
*روایت یک هنرمند؛ از دل سوگ تا بالهای ققنوس

سپس نوبت استاد «علی دولتخواه» بود؛ هنرمندی تلاشگر، مهربان و خوش برخورد که قامتش میان هنرمندان امیدیه خالی مانده بود، ولی زبانش پر از شور و نگرانی بود. او از دومین سفرش به امیدیه گفت؛ از روزی که برای تشییع شهید گمنام آمده بود و از انرژی همدلانهای که مردم این شهر در همان یک نگاه به او بخشیده بودند.
ولی روایت اصلی آنجا آغاز شد که از «سناریوی ققنوس» سخن به میان آورد.
او گفت: "اگر قهرمانی روایت نشود، اگر صدایش بلند نشود، اگر تصویرش را در قابها نشان ندهیم، قهرمانیاش در سینهها میماند و از نسل فردا عبور نمیکند..."
او به درستی میدانست که فداکاری، اگر نقل نشود، فراموش میشود. و چه تلخ بود وقتی گفت: بیش از ۷۰ درصد مردم امیدیه، داستان "امیرمحمد" را هنوز نشنیده اند و درباره آن نمی دانند....
دولتخواه از ایدهای گفت که آن روز جرقهاش زده شد؛ ایدهای که میتوانست امیدیه را پرچمدار فداکاری نوجوانان ایرانی کند:
*"جشنواره ققنوس"

جشنوارهای که قرار است هر سال در زادروز امیرمحمد، شعلهای تازه در دل این خاک روشن کند.
*هدیهای از جنس هنر برای پاسداران یک قصه
استاد "دولتخواه" سپس، به زبان هنر، از مدیرعامل شرکت بهرهبرداری نفت و گاز آغاجاری تقدیر کرد؛ استاد «کیوان گلهدار» تابلویی فاخر را به صحنه آورد؛ اثری که نشان میداد هنر هنوز میتواند ستون جان انسانها باشد.
مجری از خبرنگارانی گفت که این جریان را زنده نگاه داشتند:
از خانم صحرایی که روایت امیرمحمد را امتداد داد. از آرمین کرمپور که نخستین گزارشها را تهیه کرد و از روابط عمومی شرکت نفت که در دل این حرکت ایستاد.

یکییکی تندیسهایی پیشکش شد؛ تندیسهایی کوچک در برابر بزرگی ماجرا، ولی پر از معنا.
*سخنان یکی از بزرگان خاندان
آنگاه که نام خانواده «انصاری» بر زبان مجری نشست، سالن یکباره به احترام ایستاد.
پدر و مادر "امیرمحمد" آرام به سمت سن رفتند؛ چهرههایی که زمان بر آنها قدم برداشت، ولی استواریشان هنوز پابرجاست.
در این لحظه، نه پدر سخن گفت، نه مادر؛ بلکه یکی از بزرگان و معتمدان خانواده پشت تریبون قرار گرفت؛ مردی از همان خاندان ریشهدار که سوگ مشترک را چونان پرچمی بر دوش داشت.
صدایش محکم بود، اما لایهای از لرزش احساس در زیر آن موج میزد.
او با زبانی ساده و خودمانی، از همه کسانی یاد کرد که در این راه همراه خانواده بوده اند:
از روز حادثه، از شبهای بیمارستان، از آیین تشییع و از کسانی که در سالگردها یاد امیرمحمد را زنده نگه داشته اند.
در میان سخنانش جملهای بود که همچون نسیمی ملایم بر دلها نشست:
"امیرمحمد رفت، اما مهربانیاش هنوز در خانههای ما نفس میکشد… و ما تنها حامل این یاد هستیم."
سخنان او بیادعا، بیتشریفات و از جنس دل بود؛ چنان که هیچکس در سالن نخواست با کفزدن سکوتش را بشکند.
لحظهای بود برای احترام، برای تأمل، برای لمس دوباره فداکاری نوجوانی که زندگیاش کوتاه بود ولی اثرش بلند.
*از جایگاه تا ایستادن کنار تندیس

پس از پایان آیین، جمعیت آرام به سوی مکان نصب تندیس و ققنوس رفت.
خانواده انصاری در میان جمع بودند؛ مادر با قدمهایی که صدای آهستهاش از دور شنیده میشد، پدر با سکوتی که از هزار حرف تلختر بود.

وقتی پرده کنار رفت، «تندیس امیرمحمد» بر همه آشکار شد:
تندیسی که در پشت سرش پرنده ای با بالهایی طلایی و شعلهگون دیده می شد که ریشه در اسطوره ایرانی دارد.

مادر دست بر تندیس گذاشت؛ همانگونه که گویی هنوز میتواند گرمای پسرش را احساس کند.
مردم و کارگزاران یکییکی عکس گرفتند؛ نه برای ثبت یک تصویر، برای اینکه سهمی از این روایت داشته باشند.

*امیرمحمد؛ روایتی فراتر از یک شهر
در حقیقت، "امیرمحمد" تنها یک نوجوان از امیدیه نبود؛ او بخشی از روایت انسانیِ بزرگتر بود:
روایتی از «دیگران را بر خود ترجیح دادن»؛ روایتی از ایستادن جایی که یک قدم عقبتر، یعنی نابودی خانوادهاش؛
روایتی که نشان میدهد هنوز در این خاک و میان نوجوانان این تبار، شعلهای روشن است؛ شعلهای که میتواند از میان دود و خاکستر برخیزد و ققنوس شود.
*دیدار با دست اندرکاران روابط عمومی شرکت نفت و گاز آغاجاری
پس از دیدار با آقایان درویشی، بهبهانی، برکت و دیگر بزرگواران در جایگاه غذاخوری شرکت و سپاسگزاری از انجام بهنگام و خوب مسولیت های اجتماعی آنان؛ امیدیه را ترک کردیم....
*پایان یک آیین، آغاز یک رسالت

در راه بازگشت با مینی بوس شرکت، دشتها و تپهها همان بودند؛ ولی انگار جهان، اندکی تغییر کرده بود.
وقتی نوجوانی ۱۶ ساله، با جانش «مهربانی» را معنا میکند، دیگر نمیتوان مانند گذشته زیست.
آیین رونمایی از تندیس «ققنوس طلایی» به پایان رسید، اما حس آن در هوا ماندگار شد.
امیدیه با تندیس امیرمحمد، اکنون یک نماد ماندگار برای نسلهای آینده دارد؛ یادآور نوجوانی که به دل آتش زد و جانش را بهای «مهربانی» کرد.
این رویداد ثابت کرد که فداکاری یک افسانه نیست و فرهنگ ایثار، در تار و پود این سرزمین زنده است. تا زمانی که مردم امیدیه، پیام مهربانی و شجاعت امیرمحمد را به یاد دارند، «بانگ قهرمانی او خاموش نمیشود» و این شهر، در پرتو نام ققنوس، همیشه می درخشد.
ارسال نظر به عنوان مهمان