نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

اهواز واقعن شهر زیبا و گل و بلبلی است! هرچه قدر هم درباره زیبایی ها و مناظر نگاه نواز آن بنویسم و حرف بزنم باز نمی توانم مثل برخی مسوولان حرف بزنم! مسوولانی که در حرف زدن شهره عام و خاص هستند و اگر یک روز حرف نزنند انگاری نمی توانند مدیریت کنند!
نگارنده تا دیروز درباره برخی مسایل شهر و کلن استان انتقاد می کردم اما از امروز تصمیم گرفته ام که فقط تعریف و تمجید کنم! البته فقط از مزیت ها و زیبایی های اهواز و دیگر شهرستان ها که نگاه هر غیر اهوازی و غیر خوزستانی را به خود جلب می کند و تا مدت ها او را مات و مبهوت خود می سازد!
اصلن چه دلیلی دارد که از زیبایی های اهواز- که موجب جذب گردشگر و نیز سرمایه گذار می شود- سخن نگویم اما بر عکس شروع کنم به برشمردن معایب و زشتی ها و نواقص کلان شهرمان که آن هم نه تنها دیدن نیمه خالی لیوان است که حتا نیمه پر آن را هم خالی کرده ام!
در حقیقت با این کارم لیوان را شکسته ام تا نیمه پُر آن بر زمین بریزد و برود پی کارش و بعد بتوانم کل اهواز را نادیده بگیرم و نشان دهم که اصلن اهوازی وجود ندارد که بخواهد گردشگر و سرمایه گذار را جذب خود کند!
نگارنده اگرچه به آزادی بیان و پس از آن معتقد است؛ اما این آزادی ها هم باید حد و مرزی داشته باشند و همین جور نباید دهان ام را ولنگارانه باز نکنم که یک وقت به سرنوشت لاکپشت که با دو لک لک در پرواز بود ( از کتاب کتاب کلیله و دمنه) دچار نشوم که بعد از افتادن تازه لک لک ها هم بگویند:«لعنت بر دهانى كه بى موقع باز شود!»
در حقیقت اجازه ندهم درباره چیزی که به من مربوط نیست و تخصص اش را ندارم اظهار نظر کنم که بعد هم بخواهم به زور حرف ام را به کرسی بنشانم! اگرچه امروزه کرسی مُرسی هم پیدا نمی شود و برای یافتن این کرسی ها چه سختی ها و مصیبت هایی که باید تحمل کنم! اما وقتی حضرت سعدی گفته است:"زبان در دهان ای خردمند چیست/ کلید در گنج صاحب هنر" چرا این کلید در گنج را که البته هیچ ارتباطی با کلید تدبیر رییس جمهوری عزیزمان- که گویا گم شده است- ندارد؛ محافظت نمی کنم؟! همه جا که نباید آن را نشان داد و با تکیه بر آن حکم کرد که باز حضرت سعدی فرمده است: "زبان بريده به کنجي نشسته صم بکم/ به از کسي که نباشد زبانش اندر حکم"
به هر روی؛ نگارنده می خواست درباره حادثه تصادف یک دستگاه تریلر با پایه برق- که در یکی از خیابان های اهواز رخ داد و منجر به قطعی برق خیابان زند و فرعی های منتهی به آن شد- حرف بزند و ببیند آیا این خیابان، پیاده رو ندارد یا این که پیاده رو بدون خیابان است؟! اما گفتم: اگر حالا نخواهم از کلید در گنج صاحب هنر استفاده کنم پس کی باید این کلید را به کار گیرم که زنده یاد سعدی به دادم رسید و گفت:" کنونت که امکان گفتار هست/ بگوي اي برادر به لطف و خوشي/که فردا چو پيک اجل در رسد/ به حکم ضرورت زبان در کشي"
آمدم سخنی بگویم اما وقتی به لطف و خوشی فکر کردم دیدم این دو واژه با نگارنده سر ناسازگاری دارند! در نتیجه به این سخن حضرت سعدی دل خوش کنم:" اگر چه پيش خردمند خامشي ادب است/ به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشي/ دو چيز طيره عقل است دم فرو بستن/ به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشي"
اما مگر "دل خوش سیری چند" زنده یاد سهراب سپهری- که همیشه با من است- می گذارد از طیره عقلی که سعدی از آن یاد کرده است درس بگیرم؟!
اما از آنجا که حضرت سعدی در جایی دیگر می فرماید:" فرمان عشق و عقل به یک جای نشنوند/ غوغا بود دو پادشه اندر ولایتی/ زانگه که عشق دست تطاول دراز کرد/ معلوم شد که عقل ندارد کفایتی"
نگارنده هم به دنبال عشق می رود و عقل را می گذارد ساز خود را بنوازد تا خسته شود یا عاشق شود و با عشق همراه و همگام شود!
بنابراین، با عشق به کلان شهر اهواز و کارهایی که مسوولان خیلی خدمتگزار انجام می دهند نگاه می کنم و حالش را می برم. عقل کیلویی چند است؟!
ارسال نظر به عنوان مهمان