
"دلتنگ زاده" سراسیمه می آید دفتر و می گوید: استاد شنیدی چه طور شده؟!
در حالی که نگاهم بر صفحه لبتاب است و فکر و ذکرم در هزار جای دیگر؛ ولی با بی خبر آمدن دلتنگ زاده رشته اندیشه ام پنبه می شود!
تیر نگاهم را در چشمان اش می نشانم و می گویم: به به! آقای دل فراخ زاده! نه سلامی نه درودی نه اجازه ای! معلومه چه خبرته؟!
دلتنگ زاده سر را پایین می اندازد و می گوید: ببخشید استاد؛ دلتنگ زاده ام! یه سوژه خوب گیرآوردم؛ می خواستم زود بگم که بیات نشه!
می گویم: شما هم دست کمی از "دل فراخ زاده" نداری! خب حالا سرت رو بالا بیار و بگو ببینم شوژه ات به درد بخوره یا نه!
دلتنگ زاده چهره اش گُل می کند و می گوید: درباره نتایج داوری فلان جشنواره ملی شعر چیزی شنیدی؟
-نه! حالا کجا بوده که نتایجش برات مهم شده! نکنه برنده شدی زرنگ و می خوای شیرینی ندی!
او می نالد: همین استان خودمون بود ولی نتایجش جالبه!
- خب بگو ببینم چه جالبی داره که وقت ما رو می گیری!
دلتنگ زاده یک با اجازه ای می گوید و یکی از صندلی های دور میز را می آورد و می گذارد کنار صندلی من و پوزش را نزدیک گوشم می آورد و می گوید: نمی خوام کسی بشنوه!
با تعجب نگاهش می کنم و می گویم: مرد حسابی نتایج کدوم جشنواره ملی یا محلی یا بین المللی محرمانه بوده که نمی خوای کسی بشنوه؟!
دلتنگ زاده می گوید: محرمانه است!
- گوشم را نزدیک زبانش می برم که می گوید: شعر همسر یکی از داوران جشنواره برگزیده شده و جایزه گرفته و نیز یکی از دوستان همین داور هم که کسی به عنوان شاعر نمی شناسش جایزه گرفته. اصلن شعر شاعرانی که برگزیده شده اند چنگی به دل نمی زده. البته این را من نمی گویم بلکه چند نفر از شرکت کنندگان می گویند!
- خب! حالا این موضوع به من چه ارتباطی داره!؟
دلتنگ زاده با چشمانی که علامت تعجب در آنها دیده می شود می گوید: برایت علامت سوال نشده که چرا در یک جشنواره ملی شعر باید از شاعران محلی یک شهرستان استفاده بشه وقتی که شاعران کارکشته و بزرگی در سطح استان و نیز کشور داریم؟! البته این را هم بگویم که رفته اند یک خانمی هم از قم آورده اند برای داوری که شاعر درجه سه هم نیست!
حرف دلتنگ زاده را نصفه نیمه تایید می کنم و می گویم: معمولن شما درست می گویید ولی حق با داوران است!!
دلتنگ زاده پوزش را از نزدیک گوشم دور می کند و می گوید: استاد! مرا گرفته ای؟!
تبسم می کنم و می گویم: نه! بلکه خودت رو گرفته باشی! بابا! بگذار شاعران شهرستانی تجربه کسب کنند. حالا مگه این جایزه چه قدر ارزش دارد؟! در جشنواره ها کم و بیش دوستان هوای همدیگر رو دارند. شعرها سروده می شوند و پس از زمانی فراموش می شوند ولی مگر می شود یک داور شعر همسرش را کنار بگذارد و شعر شاعر دیگری را برگزیده کند؟!!
خودت هم اگر جای او بودی همین کار را نمی کردی؟!
دلتنگ زاده از جایش برمی خیزد و می گوید: دمت گرم استاد! نکند شما هم در داوری این جشنواره دست داشتی و ما خبر نداشتیم؟! به جای اینکه بگویی داور جشنواره ای که همسرش شعر می فرستد یا باید از داوری کنار رود و اثر همسرش به جشنواره راه یابد یا اینکه همسرش از قید شرکت در جشنواره بگذرد؛ بی خیال این مهم می شوی؟!
برمی خیزم و می گویم: برو به کارت برس و جایی هم این موضوع را بازگو نکنی که باهات برخورد می کنم!
دلتنگ زاده که انگاری آدم دیگری شده ولی واحد شمارشش همان نفر است، بی خداحافظی راهش را می گیرد و دولا دولا از دفتر بیرون می رود و من می مانم و این سوژه ناب و ضرب المانند بی شمار دیگری که اندیشه ام را جایزه باران می کنند!!
ارسال نظر به عنوان مهمان