نظرات
- اولین نظر را شما بدهید
بچه نفتون وارد دفتر می شود و با صدای بلند می گوید: "استاد شنیدی منه استان البرز چه وابیده؟"
نگاهم را از درون صفحه رایانه می گیرم و بر چهره رنگ پریده و عرق کرده اش می تابانم و می گویم: "بنال بوینم چه طور وابیده که زهلمه بردی!"
او نفس عمیقی می کشد و با آستین پیراهن رنگ و رو رفته و آفتاب سوخته اش عرق پیشانی اش را می گیرد و می گوید: خبرگزاری ها اعلام کردند: "باغموزه دفاع مقدس البرز سال آینده افتتاح میشود."
وقتی نگاهم، چهره اش را- که علامت پرسش و تعجب به خود گرفته- روشن می کند، می گویم: "به سلامتی. موارکه. ممنون که گودی. حالا برو به کار و بارت برس و بذار باد بیا!"
بچه نفتون که دهانش باز مانده و چشمانش گرد شده یک لحظه به خود می آید و می گوید: "استاد! نی خوای یه چیزی ز موزه نیم ساخته اهوازمون بگوی و حرفی به کارگزاران استانی و پایتخت نشینان برنی ؟!"
نفس عمیقی می کشم و می گویم: "مو نه کارگزارم نه بلدم مانند دولتمردان وعده و شعار بدم. تازه! مگه جنگ یا دفاع مقدس منه خوزستان رخ داده(!) که ایچو در اولویت ساخت و ساز موزه بو؟! دلتِ صاف کن. حتمن پایتخت نشینان خیلی خدمتگزار، خود استان مون رو موزه دیدن و ایما خَور نداریم؟ً
شاید هم خوزستان و کلان روستای اهواز در اولویت نبیده که پس از گذشت ۳۶ سال از تموم وابیدن جنگ- در حالی که خیلی از استان ها باغ موزه شون راه افتاده، تازه ساخت باغ موزه دفاع مقدس خوزستان به ۴۶ درصد پیشرفت کاری رسیده."
بچه نفتون که سر به زیر، راهش را می گیرد و می رود؛ نگاهم به جبهه دشت عباس در سال ۱۳۶۰ می رود و آفتابی می شود:
" از عشق دچار بی قراری شده اید/در جبهه و جنگ مرد کاری شده اید/ ققنوس ترین پرندهایید هنوز/ که از آتش خون خویش جاری شده اید"
ارسال نظر به عنوان مهمان