نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

حبیب خبر- منوچهر برون:
بامداد هنوز دهان باز نکرده بود که نفس شهر سنگین شد. آسمان به جای آبی، لباسی خاکستری به تن کرد و زمین، بوی خستگی گرفت. ریهها فشرده، چشمها اشکآلود، و دلها نگران. دیگر نه بادی برای نفس تازه میوزد، نه بارانی برای شستن دردها میبارد. تنها غباریست که میآید، مینشیند و میماند.
این روزها هوای برخی از شهرهای جنوب به رنگ بنفش درآمده؛ نه از فرط شکوفه و گل، که از شدت آلودگی. رنگی که باید نشانهی لطافت باشد، حالا نشانهی خطر است.
خطر برای کودکی که در حیاط کوچک خانه نفس میکشد، برای مادری که نان را از تنور به سفره میآورد و برای کارگری که در گرمای چهل تا پنجاه درجهای با دستان پینهبسته کار میکند.
شاخصها دیگر تنها عدد نیستند؛ بانگ سرفه و وزن هوای سربیاند و سایهی اضطرابی که روی تن شهر افتاده است. ذرات ریز آویزان، پنهان و بیصدا، اما کاریتر از هر دشمنی که با شمشیر بیاید. آنها که دل در گرو زمین دارند، میدانند که وقتی آسمان نتواند نفس بکشد، زمین هم آرام نخواهد ماند.
در دل این رنج، هنوز کسانی هستند که با درختی کوچک، با فکری سبز، با گامی آرام، در پی درماناند؛ ولی راه درازی در پیش است. راهی که با سیاستهای دوره ای و نگاههای شعاری هموار نمیشود. باید آسمان را دوباره به آشتی با زمین دعوت کرد. باید هوای پاک را نه یک رویا، که یک حق دانست.
جنوب، شایستهی هواییست که بوی زندگی بدهد، نه بوی ریزگرد و اضطراب. شایستهی خورشیدیست که بر چهرهی درختان بتابد، نه بر آسفالت داغ و بیمار. تا آن روز، هر نفس، یک مبارزه است و هر سرفه، تلنگری به وجدان جمعی ما.
ارسال نظر به عنوان مهمان