نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

حبیب خبر- منوچهر برون:
دانشگاه تنها محل درس نبود؛ جایی بود برای شکلگرفتن رؤیاها، بانگ ها و یادآوری مشترک. از سهشنبههای بیادعای ادبی در دانشگاه شهید چمران تا نخستین تجربهها در صداوسیما، نسلی با فرهنگ زیست، نه با بخشنامه.
امروز ولی همان حافظه، آرام و بیسروصدا، کنار گذاشته میشود؛ انگار کسی فراموش کرده است که پیشکسوت، بازنشسته نمیشود.
دههی هفتاد بود؛ تازه از حالوهوای دبیرستان آمده بودیم بیرون و نام «دانشگاه شهید چمران» برای مان شبیه گذر از یک دروازهی تاریخی بود.
جایگاه درس، دانشکدهی سهگوشِ باابهت و قدیمی، پیش از فلکهی ساعت؛ ساختمانی که دیوارهایش هنوز بانگ گام نسلهای پیش از ما را در خود داشت.
دانشگاه تنها کلاس و امتحان نبود؛ میدان ارتباط، گفت و گو و پیگیری کارهای ادبی و فرهنگی بود. ما با بچههای دیگر دانشکدهها پیوند گرفتیم و همان تشنگی نوشتن، گفتن و شنیدن را ادامه دادیم.
در همین فضا بود که به پیشگاه مهندس "عبدالرحیم سعیدیراد" رسیدیم؛ شاعر پرآوازهی دیروز و امروز و فردا که آن روزها خود دانشجوی دانشگاه بود و کمی از ما بزرگتر.
او بههمراه دکتر "بهروز یاسمی"، نشست های ادبی سهشنبههای دانشکده کشاورزی را میچرخاند؛ نشست هایی که بیش از کلاس، «زیست ادبی» بودند.
سعیدیراد برنامهای رادیویی داشت؛ خودش تهیهکننده و مجری بود و هر هفته شاعران و نویسندگان را معرفی میکرد. یک روز ساده و بیتشریفات پیشنهاد داد: «بیایید میهمان برنامه باشید.»
قرارمان دانشکده ادبیات بود. فردا صبح با همان موتور یاماهایی که همیشه همراهش بود آمد. با هم راه افتادیم به سمت صداوسیما.
آن روز، نخستین ورود من به صداوسیما بود؛ جایی که چند سال بعد، نه بهعنوان میهمان، که بهعنوان یکی از نیروهایش بازگشتم و در سمت تهیهکنندگی، جوانیام را با عشق گذراندم. سالهایی پر از خاطره، یادگیری و معنا.
ولی زمان، بیخبر از عاطفه و حافظه، گذشت....
چشم که روی هم گذاشتیم، گفتند: «پیشکسوت شدید؛ دوران شما تمام شد، بروید.»
و اینجا درست نقطهی مساله است.
پیشکسوت پایان یافتنی نیست؛ بهویژه در هنر و ادبیات.
در سازمانهایی که نیروهای شان زود بازنشسته میشوند، گویی فراموش میکنند که خلاقیت، تجربه و حافظهی فرهنگی، تاریخ انقضا ندارند. هنر بازنشستگی نمیشناسد و ادبیات، با حکم اداری کنار گذاشته نمیشود.
مساله تنها یک فرد یا یک نسل نیست؛ سرمایهسوزی فرهنگی است.
افراد کاربلد، جایگزین ندارند. تجربه، قابل دانلود یا آموزش فشرده نیست. زمانی که هنرمند و مردمان فرهنگ به حاشیه رانده میشود، نهتنها خود منزوی میشود، که نسل بعدی نیز از انتقال تجربه بی بهره میماند.
قدرشناسی از هنرمندان، تنها سپاسگزاری در آیین نیست؛
یعنی استفاده از ظرفیت آنها، سپردن نقش، ایجاد میدان اثرگذاری و حفظ پیوند میان نسلها.
سازمانی که حافظهی خود را کنار میگذارد، دیر یا زود هویت خود را هم از دست میدهد.
شاید زمان آن رسیده باشد به همان سهشنبههای ساده برگردیم؛
جایی که فرهنگ، بینیاز از حکم و بخشنامه، از دل گفتوگو و تجربه زاده میشد.
جایی که پیشکسوت، نه سربار بود و نه پایان یافتنی؛ بلکه چراغ راه بود.
سازمانی که چراغهایش را خاموش میکند، دیر یا زود در تاریکی هویت گم میشود.
و هنر، همیشه راه خود را پیدا میکند؛ چون "پیشکسوت، بازنشسته نمیشود".
ارسال نظر به عنوان مهمان