امروز:
چهارشنبه - 8 بهمن - 1404
ساعت :

رجزخوانیِ ماه/مثنوی از استاد محمد بقالان

 چو ماه درخشنده، شد در خیام/نمودند طفلان به ساقی سلام

 لب غنچه ها را عطشناک دید/به چشمانِ گل؛ شبنم پاک دید

 برآشفت ؛ چون شعله در گردباد/چو شبگرد کوفه؛ به روز جهاد

 بپوشید پس جوشنِ حیدری/حمایل بر او ذوالفقارِ علی...

 در اول به تن جوشنِ پیر کرد/حمایل سپس تیغِ تدبیر کرد

 به رگ‌های او خونِ حیدر روان/یلِ خیبر و؛ خندق و نهروان...

 بر آشفت و، آمد به پیش حسین/پیِ اذنِ تکرارِ بدر و حنین

*****

 بر آن صحنه افکند مولا نظر/به چشم خدابین؛ نه با چشمِ سر

 نظر کرد اول؛ به نهرِ روان/بشد زنده در خاطرش؛ نهروان

 به یادش همان لحظه آمد امیر(ع)/همان فرقِ پر خون، همان کاسه شیر

 که فرمودشان: گوش بر دل دهید/از این شیر؛ لختی به قاتل دهید !!

 خدا را مجسم ندیده کسی/خداوندِ احسان نگر.. تا رسی

 خدا را مجسم کن آنگه ببین/خدا باوران را؛ به چشم یقین

 عطش عاشقانِ خداجوی را/خدا جُسته گانِ خدا خوی را

 نظرها سویِ آسمان دوخته/ز فرطِ عطش، سینه ها سوخته

به ظاهر لبان تشنه ی القمه ست/ولی سینه مواج؛ آن زمزمه ست

ندانم حسین از لب حق چه گفت/خدا گفت، یا که خدا؛ می شنفت

*****

که ای ماه شب هایِ دین رسول/ز نور تو روشن فروع و اصول

تویی ساقی ی دجله ی آفتاب/از آن علقمه باید آوردن آب!

که عالم عطشناکِ یک قطره اش/به خورشید؛ وابسته هر ذره اش

به دنیا پرستان بده نور بیش/که بیدار گردند از خوابِ خویش

مبادا گلی راه دل، گم کند/به نام خدا قصدِ مردم کند

به ظاهر سویِ علقمه راه پوی/ولی بهر هر رهرویی؛ راه جوی

رهِ آسمان را به مردم نمای/درِ لامکان را؛ به دل‌ها گشای ...

*****

به ظاهر سویِ علقمه شد روان/به دستش می و جامِ پیغمبران

لبانش پر از باده ی آفتاب/رجز خوان دریایی از نورِ ناب

که ای! غافلانِ می سرمدی/من آورده ام باده ی احمدی!

منم ساقی ی نور! چون ماهتاب/و روشنگر روز چون آفتاب!

می یی کهنه دارم ز عهدِ الست/که پیغمبران را کند مستِ مست

از این باده جبرئیل؛ روزِ نخست/به آدم (ع) بِداد و گناهش بشست

می ی اشک آدم، ز داغ حسین/شراباٌ طهورایِ باغِ حسین

که این باده ی رحمتِ داور است/به جام ولایت می ی کوثر است

رسالت، ولایت، نمود ائتلاف/ملائک به میثاق شان درطواف

ز گهواره صد چشمه اعجاز داد/به پطرس پر و بالِ پرواز داد

شفا داده دل‌هایِ بی نور را/و چشمان صد هنده ی کور را

به فرق نبی بوده وقت نماز/و می دیده بیرون ز هر پرده راز

به گلبانگ جبرئیل شهپر زده/به عرش خدا سینه اش سر زده

به دربان حق بوده پیوندِ او/شمیم گل وحی را کرده بو

ز دریای اسرار پیغمبری/رسیده ست تا قله ی داوری

به پیشانی اش نور حق تافته/ردای ولایت بر او بافته

در این آسمان غیرِ او : ماه نیست/یزید شما : مرد این راه نیست

اگرچه نگردیده حرفم تمام/ولی نقطه چین می نهم والسلام...

کتاب دل خویش را : باز کن/و ننوشته را خواندن آغاز کن...

*محمد بقالان

ارسال نظر به عنوان مهمان

پیوست ها

0

نظرات

  • اولین نظر را شما بدهید