نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

چو ماه درخشنده، شد در خیام/نمودند طفلان به ساقی سلام
لب غنچه ها را عطشناک دید/به چشمانِ گل؛ شبنم پاک دید
برآشفت ؛ چون شعله در گردباد/چو شبگرد کوفه؛ به روز جهاد
بپوشید پس جوشنِ حیدری/حمایل بر او ذوالفقارِ علی...
در اول به تن جوشنِ پیر کرد/حمایل سپس تیغِ تدبیر کرد
به رگهای او خونِ حیدر روان/یلِ خیبر و؛ خندق و نهروان...
بر آشفت و، آمد به پیش حسین/پیِ اذنِ تکرارِ بدر و حنین
*****
بر آن صحنه افکند مولا نظر/به چشم خدابین؛ نه با چشمِ سر
نظر کرد اول؛ به نهرِ روان/بشد زنده در خاطرش؛ نهروان
به یادش همان لحظه آمد امیر(ع)/همان فرقِ پر خون، همان کاسه شیر
که فرمودشان: گوش بر دل دهید/از این شیر؛ لختی به قاتل دهید !!
خدا را مجسم ندیده کسی/خداوندِ احسان نگر.. تا رسی
خدا را مجسم کن آنگه ببین/خدا باوران را؛ به چشم یقین
عطش عاشقانِ خداجوی را/خدا جُسته گانِ خدا خوی را
نظرها سویِ آسمان دوخته/ز فرطِ عطش، سینه ها سوخته
به ظاهر لبان تشنه ی القمه ست/ولی سینه مواج؛ آن زمزمه ست
ندانم حسین از لب حق چه گفت/خدا گفت، یا که خدا؛ می شنفت
*****
که ای ماه شب هایِ دین رسول/ز نور تو روشن فروع و اصول
تویی ساقی ی دجله ی آفتاب/از آن علقمه باید آوردن آب!
که عالم عطشناکِ یک قطره اش/به خورشید؛ وابسته هر ذره اش
به دنیا پرستان بده نور بیش/که بیدار گردند از خوابِ خویش
مبادا گلی راه دل، گم کند/به نام خدا قصدِ مردم کند
به ظاهر سویِ علقمه راه پوی/ولی بهر هر رهرویی؛ راه جوی
رهِ آسمان را به مردم نمای/درِ لامکان را؛ به دلها گشای ...
*****
به ظاهر سویِ علقمه شد روان/به دستش می و جامِ پیغمبران
لبانش پر از باده ی آفتاب/رجز خوان دریایی از نورِ ناب
که ای! غافلانِ می سرمدی/من آورده ام باده ی احمدی!
منم ساقی ی نور! چون ماهتاب/و روشنگر روز چون آفتاب!
می یی کهنه دارم ز عهدِ الست/که پیغمبران را کند مستِ مست
از این باده جبرئیل؛ روزِ نخست/به آدم (ع) بِداد و گناهش بشست
می ی اشک آدم، ز داغ حسین/شراباٌ طهورایِ باغِ حسین
که این باده ی رحمتِ داور است/به جام ولایت می ی کوثر است
رسالت، ولایت، نمود ائتلاف/ملائک به میثاق شان درطواف
ز گهواره صد چشمه اعجاز داد/به پطرس پر و بالِ پرواز داد
شفا داده دلهایِ بی نور را/و چشمان صد هنده ی کور را
به فرق نبی بوده وقت نماز/و می دیده بیرون ز هر پرده راز
به گلبانگ جبرئیل شهپر زده/به عرش خدا سینه اش سر زده
به دربان حق بوده پیوندِ او/شمیم گل وحی را کرده بو
ز دریای اسرار پیغمبری/رسیده ست تا قله ی داوری
به پیشانی اش نور حق تافته/ردای ولایت بر او بافته
در این آسمان غیرِ او : ماه نیست/یزید شما : مرد این راه نیست
اگرچه نگردیده حرفم تمام/ولی نقطه چین می نهم والسلام...
کتاب دل خویش را : باز کن/و ننوشته را خواندن آغاز کن...
ارسال نظر به عنوان مهمان