نظرات
- اولین نظر را شما بدهید

به شوشتر-ترانه که رسیدیم
آبها رفته بودند
شیون و آه
سقف خانهها را پر کرده بود
از چشمها ویرانی میبارید
بندِ میزان پریشان شروه شد
و گیسوان آب را به قیچی سپرد
تیرگیِ قلبِ شوشترانه
گریانی ماه
بر آبهایی که به غروب میرفتند
سالها گذشت ما عاقل نشدیم
چه بارها که بر عضلات کُنار دخیل ببستیم
روی خوشی به سوی ما نچرخاندو
قدارهها بخوردیم
خوشا باد که میگردد بیقلمروِ هیچسلطانی
پاهای خیابان در قیر
رفتن و هوار کشیدن را از یاد برده است
این موهای برفخورده
عافیتشان، عاقبت به انجماد میرسد
ارتفاع پیری سلاسل
تنپوش جغدهای شوم
چه نشستهای
جهان همچنان میگذرد
و نگاهی به حال زار ما نمیکند
هر گامی که شنیدیم ای یار
صدای پای دوست نبود
خورشید آن بالاست
پَری بر تن کُنار نمانده
صورتهای زیبا غمی ندارند
بتار بر تار
روزهای سپری شده خاطرات را پر نمیکنند
غربال میشویم هر روز از عطری که بر جای مانده است
بر سهتار کهنه چراغی چشمک نمیزند
بیا جرعهای بنوشیم ای یار
و به صفِ سرنوشت بیگناهان بپیوندیم.
*****
حبیب خبر- هوشمند هوشیارزاده:
شعر تازه "حیاتقلی فرخمنش" با تقدیم به استاد «اصغر طراحی»، روایتی شاعرانه از رنج، فرسایش و سوگواری در شوشتر است؛ شهری که در شعر او نهتنها یک جغرافیا، که خاطرهای جمعی و زخمی تاریخیست.
شاعر در این متن تصویری و سوگمندانه، از «آبهایی که رفتهاند» آغاز میکند و تا «برفخوردگی موها» و «انجماد عافیت» پیش میرود؛ مسیری که هم حسرت گذشته را زنده میکند و هم هشداری برای آینده است.
فرخمنش با بهرهگیری از مؤلفههای بومی- از بند میزان تا کُنار و باد بیقلمرو- جهانی آشنا و در عین حال تراژیک میسازد؛ جهانی که در آن «پاهای خیابان در قیر» فرو رفته و «صدای پای دوست» سالهاست شنیده نمیشود. این شعر، اگرچه سرشار از تصویر و استعاره است، اما صدای اعتراض و اندوه مردمی را نیز در خود حمل میکند که «سالها گذشت و عاقل نشدند» و هر روز «غربال میشوند از عطری که بر جای مانده است".
فرخمنش در پایان، خواننده را به نوشیدن «جرعهای» و پیوستن به «صف سرنوشت بیگناهان» فرامیخواند؛ پایانی که همچون آغاز، رگههای سوگ، ناامیدی و نوعی همسرنوشتی انسانی را همزمان در خود جای داده است.
این شعر را میتوان روایت زخمهای مانده بر پیکر شوشتر و مردمانش دانست؛ شعری که خاطره، اندوه و هشدار را در هم میتند.
ارسال نظر به عنوان مهمان